https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/61135
شناسه خبر: 61135
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۰۵
من یک بسیجی ام
به نقل از همسرشهید:عبدالمهدی یکی از مربیان آموزش به بسیجیان بود. با من رفاقت عمیقی داشت. خیلی خوش اخلاق و شوخ بود.
تو بیابون بودیم. همه رفتند در چادرها بخوابند. هوا سرد بود. سخت می شد راحت بخوابی... عبدالمهدی پیش بسیجی ها موند. می گفت که منم می خوام بین بسیجی ها باشم. با این که می تونست بره اتاق خودشون که گرم بود و سرما اذیتش نمی کرد...
در بیسیم صداش کردند که بیا... جواب داد که می خوام بین بچه ها باشم و قبول نکرد که بره... در آخر بین بچه ها موند. هــــــــــــــــمــــــــــــــه خـــــــــــــــــــوابـــــــیـــدیم.
نیمه شب بود که از خواب پریدم. دیدم عبدالمهدی پتوش روش نیست. تعجب کردم. آخه هوا سرد بود...نگاه کردم متوجه شدم پتوی خودش رو انداخته روی دو نفر بسیجی که کمی مسن سال بودند...دلم سوخت. رفتم منم پتوی خودمو بندازم رو عبدالمهدی که فهمیدم بیداره...بهش گفتم بیداری؟! نخوابیدی؟!
گفت خوابم نبرده. به شوخی گفتم سرما را خوردیا !!! حقت بود چه قدر گفتم برو تو اتاق خودت...گفت: آروم ...بچه ها خوابند، بیدار میشند. پتوم رو انداختم روش، قبول نمی کرد. گفت حداقل تو هم بکش روت پتو رو. گفتم نه. خلاصه اصرار کردم قبول کرد و خوابیدیم تا نماز صبح.