https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/61177
شناسه خبر: 61177
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۰۶
ادامه
ده دقیقه ای با زینب حرف زدن و زینب به باباش می گفت : « بابایی پاشو بیا دلم خیلی برات تنگ شده. آخرش هم گفت بابایی من دیگه عروسک نمی خواهم فقط بیاااا!!» و این آخرین تماسشان بود. بعداز تماسشان به گفته ی همرزمانشان برای عملیات رفتند، و دو روز بعد از آخرین تماسشان در جنوب حلب شهر خان طومان به شهادت رسیدند.
تعدادی ازهمرزمانشان در محاصره بودند که می روند آنها را نجات بدهند که تیر میخورند و نیمه ی چپ بدنشان تیرخورده بود. در روز 29 اذر 94 مصادف باشهادت امام حسن عسگری (ع) شهید می شوند. یک روز بعد از شب یلدا من خانه را کاملا مرتب و گردگیری کردم ، همسرم ماموریتش 45 روزه بود و قرار بود به ایران برگردد.... همه جا را تمیز کردم و منتظر آمدنشان بودم که ناگهان زنگ در خانه ام به صدا در آمد؛ و عده ای از اقوام خبر شهادتش آمده بودند به من بدهند. متاسفانه خیلی بد خبر به من رسید.
همیشه نماز مغرب و عشا را که می خواندیم بعدش با هم می رفتیم بیرون. شاید یک خرید ساده بود، اما خیلی خوب بود همان زمان کم. حسابی خوش می گذشت، خرید با عبدالحسین دوستم بود، همدمم بود. آنقدر خوب حرف هایم را گوش می داد که هیچ کس دیگر مثل او برایم نمی شود. دلم برایش همیشه تنگ می شود... بعد از نمازهایم با عکسش حرف می زنم، گریه می کنم بیشتر تا حرف بزنم، عکسش آرامم می کند. می گویم : « من با زینب تو چه کنم؟ با دلتنگی هایش چه کار کنم؟ با مشکلاتم بدون تو چطور کنار بیایم؟ کاش یک بار به خوابم بیایی... کاش...! » و حالا همسر شهید دلش یک خواب می خواهد به قد تمام حرفهای نگفته.