https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/61205
شناسه خبر: 61205
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۰۶
قرآن
به نقل از همسرشهید:من خیلی دلم میخواست زندگیام را به چیزی وصل کنم که محکم باشد. خیلی فکر کردم به چه وصل کنم، به ذهنم رسید محکمترین ریسمان قرآن است. به ایشان گفتم من دوست دارم بخشی از مهریهام این باشد که شما قرآن حفظ کنید. خیلی از این شرط تعجب کرده بود. از من پرسید چرا این را گفتید؟ گفتم محکمتر از قرآن چیزی پیدا نکردم تازندگیام را به آن وصل کنم. در ازدواج هرچقدر هم همه جوانب امری را بسنجید باز یکسری نکات دیده نشده باقی میماند. اینکه میگویند ازدواج مثل هندوانه دربسته است واقعاً همینطور است. میخواستم تا جایی که دستم نیست را دست کسی بسپارم و هیچکسی را مطمئنتر از خدا پیدا نکردم و دست او سپردم. از شرط من خیلی متحیر شده بود. من هم به کسی چیزی از این شرط نگفتم. چند روز بعد پدرم آقای قربانی را میبیند و حاجآقا میگوید به پسرم چه گفتید که رفته داخل اتاق، در را بسته و فقط قرآن میخواند. پدرم وقتی خانه آمد از من پرسید. وقتی توضیح دادم، گفت این چه شرط سختی است که گذاشتهای؟ گفتم دوست دارم کسی که زندگیام را با او شروع میکنم من را بالا بکشد. کمیل قبل از آن جلسه مصر بود سریع برنامههایمان مشخص شود ولی بعدازآن جلسه گفت باید فکر کنم. میخواست ببیند از پس این کار برمیآید. نگران بود که میتواند این کار را انجام دهد یا نه.
من خواستم که حافظ کل قرآن شود، اما بعد از عقد دیدم خیلی اهل قرآن است و هر جا دونفره باهم میرفتیم برایم قرآن میخواند. من اصلاً نمیدانستم محفوظات ایشان چقدر است. قبل از رفتن به سوریه باهم برای حفظ قرآن مجازی ثبتنام کردیم. ایشان میخواست حفظ موضوعی کار کند و مادرم میگفت خیلی سنگین است که کمیل میگفت به یاری خدا انجام میدهم. مادرم گفت در مورد شفاعت این آیهها را بخوان که سریع چند آیه را خواند. مادرم تعجب کرد و گفت آقا کمیل خیلی پیشرفتهای و چیزی نمیگویی. بعد از شهادت از قسمت فرهنگی سپاه به منزلمان آمدند و من تازه آنجا فهمیدم کمیل در دورههای مربیگری قرآن شرکت داشته و چیزی به ما نگفته تا خودش را مطرح کند. حتی یک دوره آموزش قرآن در شهرمان برگزار میشد و بعد از عقد پیگیر بودم به کلاسها برویم. کمیل اصلاً نگفت خودم دوره مربیگری قرآن میروم بلکه باکمال تواضع گفت کلاسها را میآیم فقط اجازه بده مأموریت سوریه را بروم و برگردم که آخر وصل شد بهجایی که فکرش را نمیکردیم.
همهچیزمان با شهدا بود. فردای عقدمان سر مزار شهید کاظمی رفتیم. قبل از جشن عقدمان نگران بودیم حرامی داخل جشن عقد نشود. نذر کردیم سه روز روزهبگیریم و برای تمام شهدایی که میشناختیم نامه نوشتیم که در مراسممان گناه نباشد و خدا را شکر هیچ گناهی هم نشد. از همان روز اول همه چی با شهدا شروع شد.