https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/61206
شناسه خبر: 61206
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۰۶
نماز
به نقل از همسرشهید:ایشان فوقالعاده لطیف بود. چون خیلی مذهبی بود، اطرافیان فکر میکردند آدم خشکی است، ولی خیلی احساسی و مؤمن بود. به همه در بالاترین حد محبت میکرد. خواهر و برادرش وابستگی شدیدی به او داشتند. حتی اگر کسی ازلحاظ اعتقادی با کمیل مخالف بود در آخر یک علاقه و صمیمیتی نسبت به او پیدا میکرد. امربهمعروف و نهی از منکر را همیشه خیلی قشنگ انجام میداد. وقتی سختترین کارها را از طرف مقابل میخواست، آنقدر بهطرف مقابل محبت میکرد که سختی این امربهمعروف از دوش طرف مقابل برداشته میشد. خیلی بامحبت امربهمعروف میکرد. علاقه زیادی به گل و گیاه داشت و هر جا میرفت گل میخرید. آنقدر خانهمان گل میآورد، مادرم میگفت شما اول زندگیتان پولهایتان را خرج گل گرفتن نکنید. پیش میآمد که در پارک گلکوچکی را ببیند و ساعتها نگاهش کند و خدا را بابت اینهمه زیبایی شکر کند.
کمیل همیشه به دیگران احترام میگذاشتند، پدر و مادرشان را پدر جان مادر جان خطاب میکردند، من را با کلمات و القاب دلنشین صدا میزدند، یک روز یکی از دوستانش همسرش را ضعیفه صدا زده بود آقا کمیل خیلی از این واژه ناراحت شده بود بهقدری که بعداً مسئله را با من در میان گذاشتند به من نگفتند آن شخص چه کسی بوده ولی به دوستشان گفته بودند این خانم عمری است در خانهی شما زحمت میکشد، فرزندان شمارا بزرگ کرده، شما نباید دربارهی او اینطور صحبت کنید، بعد از شهادت آقا کمیل این فرد پیش پدر آقا کمیل رفته بودند و گفته بودند که بعدازآن شهادت آقا کمیل خیلی روی این کلمه فکر کرده بودند و خیلی رویشان تأثیر گذاشته بودند. کمیل مؤمن واقعی بود؛ حزن را در خلوت باخدا شریک بود و لبخندش از پیرمرد رهگذر گرفته تا بچههای کوچک فامیل و مسجد؛ قلبهای اندوهگین زیادی را شاد میکرد؛ نه مثل مؤمن خشکی که همیشه غصهدار باشد؛ نه؛ راه شادی حلال را خوب پیداکرده بود؛ شاد کردن بندههای خوب خدا را.
کمیل علاقه خیلی وافری به کمک مالی، فرهنگی، یا خدماتی به دیگران داشتند، یک روز ما برای رفتن بهجایی عجله داشتیم، درراه دیدیم یک بنده خدایی دارِد سعی میکند چند تا باکس نوشابه را با موتور جابهجا کنه ولی چون تعداد آنها زیاد بود روی موتور جا نمیشد وایشان هر مقداری از راه را که میرفت یکی از باکسها میافتاد مجبور میشد بایستد آنها را از روی زمین بردارد و روی موتور بگذارد، آقا کمیل گفت باستیم کمکش کنیم، گفتم ایشان به شما اعتماد نمیکند که آنها را داخل ماشین شما بگذارد، گفتند اشکال ندارد من پیشنهاد میکنم، شاید قبول کنند، اتفاقاً آن آقای موتورسوار انگار که کمک را از جانب خدا دیده خیلی خوشحال شد و قبول کرد.
بااینکه بسیار احساسی بود ولی در برابر منکرات خیلی محکم بود. اگر جایی پیش میآمد که به لحاظ شرعی کاری نباید انجام میشد، بهشدت مقابله میکرد. یکبار قرار بود من عروسی بروم و خودش میخواست به مأموریت برود. به من گفت من که نیستم شما که میخواهی به این عروسی بروی داخلش کار حرام انجام میشود؟ گفتم بزنوبرقص دارد گفت پس نرو. گفتم اگر نروم ممکن است قطع رابطه شود و ایشان گفت من نمیخواهم شما بروی. گفت اگر رابطهای را به بهای گناه میخواهی حفظ کنی آن رابطه نباشد بهتر است.
یکمرتبه به کمیل گفتم تو نماز روزه قضا داری؟ گفت: نه؛ خدا را شکر در دانشگاه همه رو بهجا آوردم؛ میگفت: دانشگاه باعث شده که خودم رو پیدا کنم و خیلی از اشتباهاتم رو جبران کنم. همه برنامهها را بازمان نماز تنظیم میکرد، هرجائی مسیر بودیم لحظه اذان باید جایی برای خواندن نمازش پیدا میکرد. برای خرید عقد رفته بودیم، کارها فشردگی زیادی داشت، وقت نداشتیم، خواهرهایش با اشتیاق تمام پیگیر خرید عقد بودند. نزدیک غروب آفتاب که شد گفت: مسجد همین نزدیکی هست بریم برای نماز؟ همه اعتراض کردند: آقا کمیل وقت نداریم حالا امشب نمازت رو دیرتر بخون، بیا فعلاً اینرو بخریم بعد باهم میریم نماز؛ میخندید و میگفت: اشکال ندارِد نمازمان رو که بهموقع بخوانیم ان شاءلله خدابرکت میدهد به کارهایمان و رفت سمت مسجد.