https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/61409
شناسه خبر: 61409
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۰۹
خاطره شماره 6 - شهید محمد مرادی
به رواین همسر شهید: داخل آشپزخانه بودم. زمزمهای به گوشم رسید. به داخل پذیرایی آمدم. صدا از داخل اتاق بیرون میآمد. ابوالفضل روبروی قاب عکس باباش دو زانو نشسته بود و با گریه میگفت:
- بابا خیلی بدقولی! حواست باشه! گفتی میری و میای با هم بریم فوتبال! پس کو؟ چرا دیگه نمیآیی؟ ما دیگه خسته شدیم! ...
به سمتش رفتم و او را بغل گرفتم. وارد پذیرایی شدیم. کنارش نشستم. برایم سخت بود تا بگویم پدرت شهید شده و دیگر آمدنی در کار نیست.