https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/61440
شناسه خبر: 61440
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۰۹
خاطره شماره 10 - شهید محسن حیدری
راوی همرزم شهید: زمانی که سوریه بودیم، یک روستا نزدیک مقر مابودکه یک مسجد داشت.یک روز شهیدحیدری به من گفت بیا برویم امروز نمازمان رادر مسجد روستا بخوانیم،موقعی که رفتیم دیدیم مسجد خیلی شلوغ است وجمعیت زیادی وجود دارد متوجه شدیم که روز جمعه است ونماز جمعه می خوانند.به من گفت بیا وضوبگیریم وموقع وضو گرفتن پاهایت را هم بشوی که متوجه نشوندماشیعه هستیم چون مردم این روستا اهل سنت بودند.موقعی که داخل مسجد شدیم نماز جماعت تمام شده بود وقرارشد یک نفر نماز بخواند ویک نفر مواظبت کند.من ایستادم ومحسن نمازش راخواند.موقعی که نمازش تمام شد ومن شروع به نمازکردم ودرحین نمازدیدم که مرارهاکردورفت.موقعی که نمازم تمام شد دیدم رفته پیش امام جماعت مسجدوبااوصحبت می کند.پیش اورفتم وگفتم تو چرااین کاررا می کنی؟گفت ماباید از نظر فرهنگی هم روی مردم کار کنیم.بعدکه برمیگشتیم یک نفر پیش ما آمدوگفت من سیّد هستم من دایی خالد هستم (خالدیکی از مسئولین شیعه مقرمابود)یک برگ از جیب خوددرآورد وگفت این شجره نامه من است ومشاهده کردیم که نسل اوبه امام جعفر صادق(ع)می رسید.محسن شجره نامه راگرفت وبوسیدوروی چشم خودقرارداد.آن پیرمردمحسن رابغل کرد بوسیدوشروع به گریه کردن کرد.چون این احترام را ازاودیده بود گفت باید به منزل من بیاییدوناهاربخورید.اصرارکرد که به خانه من بیایید از شما پذیرایی کنم آن راسوار ماشین کردیم به درب منزلش رسیدیم مقداری انگوروانجیر به ما داد واز او خداحافظی کردیم