https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/61451

شناسه خبر: 61451
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۱۰

تشییع پیکر و حال و روز همسر

به نقل از همسرشهید:خوب یادم هست کنار خیابان نشسته بودم و تنها مادربزرگم در کنارم بود. هیچ کسی نمی دانست من همسر شهید هستم و به دنبال همسر شهید می گشتند! وقتی می فهمیدند من همسر شهید هستم باور نمی کردند! من اصلاً گریه نمی کردم، فقط بهت زده بودم به اطرافم نگاه می کردم سیدسجاد را آوردند و همه به سمتش رفتند. مادربزرگم می گفت: آب نیاز نداری؟ چیزی نمی خواهی؟ و من با تعجب فقط نگاه می کردم. حتی نمی توانستم حرف بزنم! یک بغض سنگین توی گلویم بود و جلوی حرف زدنم را گرفته بود. یاد حرف های سیدسجاد افتادم که در تماس های آخرش به من گفته بود اگر من شهید شدم، به کسی معترض نشو، از کسی ناراحت نباش و حرفی نزن! مخصوصاً به فرمانده ام. گفته بود تا می توانی آبروداری کن گریه نکن. سنگین رفتار کن من خودم راهم را انتخاب کردم. دیدم همکلاسی های دانشگاهم، همه آمده بودند. آمدند و یکی یکی بغلم کردند! دوست صمیمیم آمد و شروع کرد به گریه کردن! به من گفت: منم وقتی مادرم از دنیا رفت، مثل تو بودم تو باید گریه کنی، این طور نباش! و حرف هایی می زد که اشکم را در بیاورد، ولی من فقط نگاهش می کردم همین طور مراسم داشت پیش می رفت، مداح می خواند، سخنران صحبت می کرد که وقت نماز برای شهید شد و همه به نماز ایستادند. من هم مثل مردم، نماز که تمام شد، با پیکر شهید همراه شدیم به سمت گلستان دینان با صدای تکبیر و مداحی و صحبت های زیبای آقای گنجی که داد می زد سیدسجاد، سیدسجاد... به من گفتند خانواده شهید را با ماشین به گلستان برده اند تو هم بیا سوار ماشین شو! گفتم: نه این آخرین باری است که می توانم با همسرم باشم و با همسرم راه بروم! به احترام همسرم کفش هایم را از پا در آوردم و با مردم راهی شدم. خیابان خیس بود ولی با این حال پا برهنه راهی شدم! سیدسجاد به آرزویش رسید و بعد از شهادتش به پیشنهاد دایی ام کنار قبر پدرم به خاک سپرده شد و همسرم با پدرم در یک قبر به صورت اتفاقی قرار گرفتند به نحوی که مردم محل با قرار گرفتن شهید در قبر پدر شهیدم، می گفتند «سید باقر داماد مدافع حرمش را در آغوش گرفت