https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/61467

شناسه خبر: 61467
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۱۰

نگرانی دختر

کار اداری داشتند رفت دنبالش تا با هم بروند. روح الله که سوار موتور شد دخترش دوید به سمتشان و صدا زد:«عمو! عمو! بابام را کجا میبری؟» مشایخی برگشت و نگاهش کرد. -عمو قول میدی بابام را برگردونی؟ روح الله پیاده شد. دخترش را در آغوش گرفت و نوازشش کرد و گفت:«باباجون من زود بر می گردم.» چند روز بیشتر به اعزامش نمانده بود و زینب نگران از نبودن های بابا بود.