https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/61506

شناسه خبر: 61506
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۱۰

عزم رفتن

به روایت محمد حسن رحیمی پسر شهید: خوب به یاد دارم در همان روزها و شب‌ها که خبر حمله تکفیری‌ها به حرم حضرت زینب (س) به گوش می‌رسید، پدر بی‌تاب شده بود. سر سفره افطار نشسته بودیم که پدر گفت من باید برای دفاع از حرم بی‌بی جان بروم. می‌گفت اگر واقعاً شیعه امیر‌المؤمنین هستیم، اگر واقعاً همه این سال‌ها زیارت عاشورا خواندنم از روی اعتقاد بوده باید بروم. مگر نگفتیم که پدر و مادرم به فدایت. امروز اینها آمدند تا حرم بی‌بی را خراب کنند و مگر می‌شود شیعه امام علی (ع) باشیم و ساکت بنشینیم؟ این ننگ آور است که عکس‌العملی نشان ندهیم. پیش از رفتن به سوریه پدر بارها و بارها سر سفره افطار از جهاد و رفتن و مدافع حرم شدن صحبت می‌کرد. در نهایت هم یک روز قبل از رفتن به سوریه به ما گفت که می‌خواهد راهی شود. ما از اعتقادات پدر اطلاع داشتیم از اینکه جانش را برای حضرت زینب (س) می‌دهد. خوب به یاد دارم هر روز عصر جمعه ما را در حیاط خانه جمع می‌کرد و برایمان روضه حضرت زینب (س) می‌خواند و همه ما هم گریه می‌کردیم. در نهایت پدر رفت. رفت و بعد از دو ماه و نیم بازگشت. وقتی آمد مرخصی ما او را به زور و اصرار نگه داشتیم. فامیل به او می‌گفتند پنج تا بچه را رها کردی به امان خدا و رفته‌ای. . . او هم گفت باشد دیگر نمی‌روم. اما پدر آرام و قرار نداشت. همه‌اش در خانه راه می‌رفت و می‌گفت شما‌ها نمی‌گذارید که من بروم. من آنجا کار دارم چرا مانده‌ام اینجا؟ من عجله دارم. و دوباره راهی شد... تا اینکه ماه محرم دو شهید از اولین شهدای مدافع حرم از لشکر فاطمیون را آوردند. دیدن تشییع پیکر این بزرگواران پدر را هوایی کرد. همزمان هم دوستان و همرزمانش تماس گرفتند که چرا نیامدی آقای رحیمی؟ ما لباس‌های رزمت را شسته و آماده کردیم. پدرم خیلی هوایی شد. اصرار‌های ما هم دیگر فایده‌ای نداشت مادر می‌گفت پدرتان یک جوری شده است، نمی‌توانید جلوی پدر را بگیرید ایشان حتماً باید برود. شب قبل از اینکه مادر اجازه رفتن به پدر بدهد خوابی می‌بیند. خواب دیده بود که دو کاروان به سمت کربلا در حال حرکت هستند و مادر جلوی این کاروان‌ها را گرفته و نمی‌گذارد که آنها حرکت کنند. اما یک آقای اسب سوار سبزپوش با دو خانم به سمت مادر می‌آیند و می‌گویند: این کاروان به کربلا نزدیک شده است، مادر سرش را که بلند می‌کند آن طرف گلستان شهدای اصفهان را که تا به حال هم به آنجا نرفته بود می‌بیند و گنبد امام حسین و بین‌الحرمین را مشاهده می‌کند. آن بزرگواران می‌گویند:این کاروان به کربلا نزدیک شده باید بگذارید برود. شوهر تو پرچمدار این کاروان است. مادر پدر را در حالی که پرچم در دست دارد می‌بیند. فردا صبح مادر اذن جهاد را به پدر داد و پدر در میان اشک و دلتنگی خانواده راهی شد. من و مادر پدر را به ترمینال رساندیم، اما گویی مادر دل از پدر نمی‌کند برای همین تا شاهین‌شهر به دنبال اتوبوس بابا رفتیم.