https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/61540

شناسه خبر: 61540
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۱۰

اعزام به سوریه

راوی همسرشهید: حسین دو سالی بود در این فکر بود که کارهایش را انجام دهد و به سوریه برود. خیلی بی تاب رفتن بود، ولی سرداران سپاه موافقت نمی کردند و می گفتند: حسین نیرویی است که در اینجا بیشتر به دردمان می خورد. ما اگر به سوریه می رویم دلیلش علمدار بودنمان است. تا جنگ به کشور خودمان نیامده و تا به ناموس خودمان بی احترامی نشده و بچه های خودمان گرفتار نشده اند باید جلوی داعشی ها را بگیریم. وقتی سپاه با رفتنش موافقت کرد به من گفت: بروم؟ گفتم: مواظب باش… نگرانت هستم… حسین گفت: بدون اینکه خدا بخواهد برگ از درخت نمی افتد. مگر شما به تقدیر عقیده نداری؟ بچه هایم هم مخالفتی برای رفتنش نکردند. فقط پسر کوچکم به شوخی گفت: «بابا رفتید شهید نشوید ها»! حسین خندید و می گفت: «بادمجون بم آفت نداره! مطمئن باشید که من این لیاقت را ندارم که شهید بشوم». من به عینه در طول 22سال زندگی با او آرزوی شهادت را در وجود حسین دیده بودم. حسین در قنوت نمازهایش دعای شهادت را می خواند. حسین ما را راضی کرد. پدرش به رحمت خدا رفته بود اما مادرش راضی نمی شد. مادر را هم با گفتن این جمله که «مادر چگونه راضی می شوی پسر فاطمه ی زهرا(س) برای دفاع از اسلام و قرآن برود، اما پسر تو از حرم خواهرش دفاع نکند»، راضی کرد.