https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/61725
شناسه خبر: 61725
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۱۲
خاطره شماره 2 - شهید حمیدرضا باب الخانی
راوی پدر شهید: هیچ گاه در این سالها از مسوولیتش حرفی نزد، تنها میگفت من به قرارگاه میروم، در سوریه از یکی از رزمندگان فاطمیون خواهش کردم تا بگوید پسر من کجاست که آن فرد گفت پسر شما فرمانده اطلاعات عملیات یکی از مناطق و مسوول آموزش رزمندههای سوری است که در زمینههای مختلف از جمله کار با دوربینهای جی آی اس و غیره کار میکند. اینجا بود که فهمیدم چه کار میکند و من باید چشم انتظار شهادتش باشم.
وقتی از حميد پرسیدم چند سال است در جبهه هستی وقت آن رسیده برگردی و در کشورت خدمت کنی گفت من سالها درس خواندم، در سپاه آموزشهای مختلف دیدم، به زبان عربی مسلط شدم که الان از آن استفاده کنم، من اگر به ایران بیایم خیلی از تواناییهایم آنجا کاربردی ندارد، مضاف بر اینکه در ایران خیلیها هستند که جای من را پر کنند ولی اینجا هرکسی نمیآید و نمیتواند کار کند. من اهل کار اداری نیستم، نمیتوانم فریاد و ضجه و کشتار مردم مظلوم را ببینم و بشنوم بعد به ایران بیایم و راحت زندگی کنم.