https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/61767

شناسه خبر: 61767
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۱۲

حسرت

راوی دختر شهید: بچه‌تر که بودم، خیلی بابایی بودم و وابستگی زیادی به پدرم داشتم، آن‌قدر که موقع خواب باید حتما سرم را روی دست راست بابا می‌گذاشتم. حتی هرجا که می‌رفت باید دنبالش می‌رفتم تا مبادا لحظه‌ای از او دور باشم.» البته این علاقه و وابستگی دوطرفه بود همان قدر که من بابا را دوست داشتم و دور و برش بودم، شاید صدبرابرش این دوست داشتن و محبت از طرف پدر نسبت به من بوده. وابستگی من به پدرم به حدی بود که روزی نبود که صدایش را نشوم. حتی زمانی که سوریه بود حتما به صورت صوتی و از طریق تلگرام با هم صحبت و پیام ردوبدل می‌کردیم و حالا این روزها از پدر و پیام‌ها و حتی صدایش این دور و برها خبری نیست؛ هرشب موقع خواب صدای بابا را گوش می‌کنم و با او حرف می‌زنم. حتی پیام صوتی برایش می‌فرستم ولی دریغ از یک جواب هر لحظه چشمم به گوشی است تا شاید جواب پیام‌هایم داده شود، .اما یک حسرت بزرگ دیگر دارم و آن بی‌جواب گذاشتن آخرین پیام صوتی پدرم است. «چند ساعت مانده به رفتنش به عملیات و شهادتش برایم پیام صوتی فرستاده بود که «دختر گلم کجایی؟» صدایش را شنیدم ولی متاسفانه دستم بند بود و نتوانستم همان لحظه جوابش را بدهم. حسرتی که به دلم مانده این است که کاش همان موقع کارم را رها کرده و مثل همیشه جواب بابا را داده بودم.»