https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/61788
شناسه خبر: 61788
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۱۲
شاید دیگر برنگشتم
به روایت همسر شهید: سال 94 با شروع محرم دوست داشت به پیاده روی اربعین رود ولی چون برخی همکارانش اسمشان برای پیاده روی انتخاب شده بود، سپاه اجازه رفتن به پیاده روی را به اون نداد. خیلی گرفته بود و دائم به من می گفت دعا کن شهید بشوم و معبر شهادتم جور شود.
قبل ا ز اعزامش به سوریه، به مشهد الرضا رفت و در سفر مشهد از امام رضا برات سوریه را گرفت. قبل از شهادت حضرت رقیه خیلی سریع از مشهد بازگشت و از من درخواست کرد که به حرم عبدالعظیم(ع) برویم. هیئت های بسیاری در حرم تجمع کرده بودن و حاجی مثل ابر بهاری گریه می کرد و مدام از حضرت رقیه خواسته ای را با تمام وجودش زمزمه می کرد، می دانستم حاجتش چیست ولی به رو نمی آوردم.
آن شب از حضرت رقیه خواستم که اگر لیاقت همسر شهید بودن و نگهداری دو فرزند حاج محمود را دارم، حاجی به حاجت دیرینه اش برسد. در راه برگشت به خانه چهره اش عوض شده و انگار حاجتش را از سه ساله کربلا گرفته بود. در خانه به سرعت به اتاق رفت و ساکش را بست و فکر کنم در سفر به مشهد به او گفته بودند که لحظه اعزامش به سوریه نزدیک است.
فردای آن شب، روز شهات حضرت رقیه(س) بود که به سوریه اعزام شد. ظهر روز اعزام به سرعت به خانه آمد. آش رشته که دوست داشت برایش پختم. با فاطمه خدا حافظی کرد و به اصرار من، یک ظرف آش برای زهرا درب مدرسه برد و خداحافظی آخر با دختر کوچکش را به یک لحظه کوتاه و درب مدرسه خلاصه کرد و رفت….. به او گفتم عزیز جان کی برمی گردی، می گفت: یک ماه، دو ماه، سه ماه و شاید هیچ وقت و تاکید داشت که کسی متوجه نشود که به سوریه رفته و گفت به بچه ها بگو بابایتان مشهد است.