https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/62118
شناسه خبر: 62118
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۱۶
اعزام به سوریه
راوی دختر شهید: «داییام با گروه اول فاطمیون عازم سوریه شد. پدرم اخبار سوریه را دنبال میکرد و هر زمان که دایی از سوریه برمیگشت، خبرهای آنجا را به پدر میداد. پدر دیگر بیتاب شده بود و قصد عزیمت داشت، ولی باید سفارشهایی را که از قبل گرفته بود، تحویل میداد و کارگاه را جمع میکرد. ما از جمع کردن کارگاه خبر نداشتیم.»
زهرا میگوید: «پدرم طبع شوخی داشت و رابطه خوبی با جوانها برقرار میکرد، اما در این مدت با شنیدن اخبار سوریه اخمهایش درهم میرفت و ناراحت میشد. در این مدت افسرده شده بود. زمانی که خبر نقش قبر حجربن عدی کندی از یاران حضرت علی(ع) را شنید خونش به جوش آمد و قصد رفتن کرد مدتی مادرم و ما رفتن پدر را عقب انداختیم ولی کارهایش را سرعت بخشید و هر روز برای رفتن بیقرارتر میشد.»
آذر ماه 92 خانواده را قانع میکند و به سوریه میرود. زهرا میگوید: «به بهانه زیارت حرم حضرت زینب(س) خانواده را راضی کرد و رفت. هر2 یا 3ماه رزمندهها مرخصی داشتند و برای 15 روز به خانه برمیگشتند. بار اول که پدر آمد بعد از 11 روز ساکش را بست و رفت. بیقرار بود و طاقت ماندن در خانه را نداشت هرچه مادر میگفت تو قول داده بودی یکبار برای زیارت بروی پدر میگفت باید برود و از دیگر همرزمانش عقب نماند. از مادر خواست مراقب خودش و بچهها باشد. آن زمان من ازدواج کرده بودم. خواهر و برادرها هم دانشآموز بودند کسی به جز مادر نمیتوانست مانع رفتنش شود.»