https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/62144
شناسه خبر: 62144
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۱۶
اعزام به سوریه
راوی مادر شهید: بغضش را فرو میخورد و میگوید: «یک روز همسرش با من تماس گرفت و با گریه گفت: «مادر جان! پسرت نیت کرده مدافع حرم شود، میخواهد برود سوریه.» من هم برای اینکه آرامش کنم گفتم: «گریه نکن و اجازه بده که همسرت راهی شود.»، اما او گفت: «نه من نمیخواهم. اجازه نمیدهم که صادق برود.» همان جا از عروسم خداحافظی کردم، اما میدانستم که خودم باید راهیاش کنم. وقتی متوجه تصمیم صادق شدم کارها و مقدمات سفرم را انجام دادم و راهی مشهد شدم. مدارک شناسایی صادق پیش من بود. آنها را برداشتم و رفتم. به صادق گفتم: «برو.» یک حسی در دلم میگفت خودت راهیاش کن. بگذار برود.
صادق طوری بود که میخواست هرکاری را تجربه کند. میگفت: «مادر! بگذار من بروم پنج داعشی را بکشم. همین برای من کافی است.» وقتی به کرج آمدم شنیدم که اعزام شده است. کمی بعد صادق آمد. عید نوروز سال 1395 بود. ما همراه خانواده پسرم صادق برای بازدید از اقوام و دید و بازدید میرفتیم. همان روزها بود که مجدد به من گفت میخواهد برود. 15 فروردین بود که از خانوادهام در مشهد خداحافظی کردم و به خانه برگشتم. صادق فردای همان روز یعنی 16 فروردین رفت سوریه.»