https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/62148
شناسه خبر: 62148
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۱۶
کودک مفقودالاثر
«صادق کوچک بود و ما تازه به ایران آمده و در مرغداری کار میکردیم. یک روز که پدرش برای کار از خانه خارج شد، صادق هم به دنبال پدرش به راه افتاد. من اصلاً حواسم به این نبود که شاید نتواند همپای پدر شود و به ایشان برسد. کمی بعد متوجه شدم که صادق گم شده است. دیگر متوجه حال خودم نبودم. از صبح تا ساعت 8 شب ما همه جا را برای پیداکردنش گشتیم، اما خبری از صادق نبود. خیلی نگران شدم. نبودنش بیتابم کرده بود. کمی بعد حدود ساعت 8 شب بود که یکی از بچههای محل صدایم کرد و خبر پیدا شدنش را به من داد. تا چشمم به صادق افتاد، دعوایش کردم. گفتم: «هیچ معلوم هست کجا رفته بودی؟» گفت: «من دنبال پدر رفتم، اما وقتی پدر رفت و دیگر به او نرسیدم آقایی من را سوار وانت کرد و به پاسگاه برد. آنجا یک مشت کشمش به من دادند.» میگفتند فقط کشمشها را میخورد و صحبتی نمیکرد. حتی گریه هم نمیکرد و ککش هم نمیگزید. من آنقدر مضطرب شده بودم گفتم: «کاش همین جا روی بالشش میمرد، اما گم نمیشد. گم شدنش برایم سخت بود.
صادق بعد از مفقودالاثر شدن بار دیگر من را به یاد آن روز و آن خاطره انداخت؛ لحظاتی که سالها بعد تکرار شد. اما این بار نبودن و فقدانش طولانیتر و سختتر گذشت. من خیلی نگران بودم که صادق اسیر شده و دست داعشیها افتاده باشد.»