https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/62159
شناسه خبر: 62159
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۱۶
اعزام به سوریه
راوی همسر شهید: برادر شوهرم میخواست به سوریه اعزام شود. به من گفت آمادگی داشته باش شاید من هم بروم٬ اما هنوز با ما موافقت نشده است. روحیهاش را میشناختم. آدمی بود که سختی برایش مهم نبود. میگفت ما برای این روزها ساخته شدهایم و حقوق مان را برای این روزها میگیریم واگر میخواهیم حلال باشد باید الان ظاهر شویم.
من هم مخالف نبودم. منزل یکی از دوستان بودیم که همسر ایشان میخواست به سوریه برود. گفت «چهره دوتامون مثل هم شده داداش٬ بیا عکس شهادت بگیریم.» گفتم: شما میخواهی بروی برو اما محمدتقی نمیآید. گفت نه اسمش آمده٬ به خانومت نگفتی؟ محمدتقی گفت: نه چه لزومی دارد؟
در مسائل کاری خیلی حساس بود و میگفت این مسائل نباید گفته شود. واقعا حفاظت گفتار داشت. حتی من تا زمان شهادت نمیدانستم درجه ایشان چیست. چندبار هم پرسیده بودم. میگفت برای چه میپرسی؟ ما برای رضای خدا کار میکنیم٬ حالا یک درجهای٬ چیزی هم میدهند. بالاخره حرف پیش کشیده شد و گفت بله٬ با اعزام ما موافقت شده و ان شاالله شما هم راضی هستید. گفتم هرچه خدا بخواهد٬ راه بدی نیست که بگویم نرو اما در دلم آشوب بود. راهی بود که شاید برگشت نداشته باشد.
با خودم میگفتم در این زمانه که مرگها آسان شده است٬ ممکن است با یک تصادف از دنیا برود اما شهادت٬ مقام بزرگی است. اگر به سلامت برگردد که چه بهتر٬ تو هم ثوابی از این مجاهدت میبری. اگر شهید هم بشود توفیق است. سخت بود اما شیرین.
سال آخر خیلی به او حساس شده بودم چون «خیلی تغییر کرده بود». می گفتم خیلی خوب شدهای. وقتی سیستان بود به قول خودش کم مانده بود که شهید بشود و گلوله از کنار سرش رد شده بود. همیشه میگفت دعا کن شهید شوم. من هم میگفتم انشاالله در پیری. بگذار زندگی کنیم.