https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/62505
شناسه خبر: 62505
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۱۸
به من و مصطفی میگویند شهدای زنده
یکی به مصطفی پیشنهاد داد اگر از قم اقدام کنید شاید بتوانید با فاطمیون بروید. خلاصه بعد از تلاش فراوان یک روز مجتبی آمد دستش را گذاشت بین چارچوب در و میخندید، پرسیدم: مادر چه شده؟ موفق شدید؟ گفت: میدونی مامان به پسرهایت چه میگویند؟ گفتم: چه میگویند؟ گفت: به من و مصطفی میگویند شهدای زنده. ما الان شهید هستیم.
قرار شد بروند قم. چند روز بعد مجتبی زنگ زد گفت: مامان ساکم را آماده کن، میخواهیم برویم قم. گفتم: قطعی شد؟ گفت: نه شما حاضر کن برویم ببینیم چه خبر است؟ گفتم: من نمیدانم چه برایت بگذارم، گفت: هر چه خودت میدانی بگذار. وقت خداحافظی کرد از زیر قرآن ردش کردم. گفت: آب نریزیها! تا ما بتوانیم برویم ثبت نام کنیم، گفتم: چشم. مجتبی با مصطفی در ترمینال قرار داشتند. پشتش آب نریختم و گفتم: راضی هستم به رضای خدا. اینقدر وابستگی ما عجیب بود که الان فکر میکنم خدا لطف کرده که میتوانم تحمل کنم و صبر داشته باشم.