https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/62535
شناسه خبر: 62535
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۱۸
*هفت روز بعد از شهادتش پیکر او را آوردند
محمدرضا ازدواج کرده بود، اما بچهدار نشد. او پنج سال زندگی کرده بود و هر بار میپرسیدم چرا بچه نمیآوری؟ میگفت خودم بچه هستم. تازه تصمیم داشت بچهدار شود، اما خدا نخواست. او در حلب شهیدشد و یک دست و یک پایش هم نبود. آنطور که من شنیدم، صورتش سالم بود. هفت روز بعد از شهادتشپیکر او را آوردند و در بهشت رضا(ع) دفن شد.
یکبار یکی از اقوام در افغانستان نزدیک عید قربان بود که من ختم قرآن گرفتم، این رسم هر سالهام بود، اقواممان زودتر از من باخبر شده بودند و همان روز به من هم خبر دادند. کاظم بسیار گریه می کرد و اصلا حالتش تغییر کرده بود، گاهی پتو رویش میانداخت و خودش را به خواب میزد، اما متوجه میشدم که دارد گریه میکند، پتو را کنار میزدم و دلداریاش میدادم، او میگفت دایی رفت و ما را تنها گذاشت. با اینکه چند سال از هم دور بودند، اما محبتشان نسبت به همدیگر کم نشده بود. مراسم چهلم محمد را به همراه یگانه و پسر کوچکم پاسپورت گرفتیم و به ایران آمدیم.