https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/62693
شناسه خبر: 62693
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۱۹
آن شب که با هم رفتیم حرم امام رضا(ع)
زینب عارفی همسر شهید مصطفی عارفی از روایت بی قراری ها شروع می کند: آقا مصطفی چندین بار برای اعزام به سوریه اقدام کرده بود اما هر بار به در بسته می خورد و موفق به رفتن نمی شد؛ ناراحتی و بی قراری اش از این موضوع زیاد شده بود. شب تولد حضرت زینب(س)به حرم امام رضا(ع) رفتیم. قبل از رفتن مصطفی گفت شاید ماندنم در حرم زیاد طول بکشد و شما و بچه ها بابت این موضوع اذیت شوید، اگر خسته هستید، نیایید. شب عجیبی بود بی قراری هایش به اوج رسیده بود.وقتی حال مصطفی را این طور دیدم از ته قلب برایش دعا کردم که کار های مربوط به رفتنش به سوریه زودتر درست شود. متاسفانه در یکی از نشریات از قول من چاپ شده بود که با رفتن ایشان در ابتدا مخالف بودم که باید بگویم من هیچ گونه مخالفتی نداشتم چون می دانستم که مصطفی راهش را انتخاب کرده و برایم مثل روز روشن بود که این راه درست ترین راه است. آن شب به سمت حرم به راه افتادیم، داخل حرم که شدیم آقا مصطفی روبه من کرد وگفت:«شاید زیارتم طولانی بشه، به خودم قول دادم تا حاجتمونگیرم توی حرم بمونم». بعد ازهمدیگر جدا شدیم. اعتقاد و ارادت بسیاری به آقاامام رضا(ع)داشت و همیشه به ما می گفت:«همیشه حتی نمک زندگیتونو از امام رضا(ع) بخواهید. بعضی از آدما طوری با ائمه(ع) صحبت می کنند و ازاونا حاجت می خواهند که گویی ائمه(ع) در همون لحظه روبه روی اون ها ایستاده اند. باید به این شکل با آقا ارتباط برقرار کرد.» یکی دو ساعت گذشت و آقا مصطفی در حالی که لبخند روی لبش بود، برگشت و با ذوق و شوق رو به من کرد و گفت:«بریم، من حاجتمو گرفتم» به آقامصطفی گفتم:« چطور متوجه شدی که حاجتت رو گرفته ای؟» با لبخند جواب داد:«من حاجتمو امشب گرفتم و به محض این که به خونه برگردیم این نکته رو می نویسم و امضا می کنم که امشب امام رضا(ع) حاجت منو دادند و من به زودی به سوریه میرم» ساعت دوازده شب بود که به خانه رسیدیم و آقا مصطفی این موضوع را نوشت و این آخرین دلنوشته اش بود و در این متن قید کرد که این خاطره را می نویسم تا برای آیندگان و به خصوص خانواده ام به یادگار بماند. از آن شب هنوز یک هفته نگذشته بود که یک روزبا ایشان تماس گرفتند و گفتند که کار های مربوط به اعزام درست شده است و به زودی به سوریه می رود. همسر شهید عارفی در حالی که این خاطرات را تعریف می کند، آلبوم عکس های همسرش را به من می دهد؛ روی آلبوم تصویری از پیکر کفن پوش شهید در حالی که لبخند واضحی روی لب هایش نقش بسته است، خودنمایی می کند. همان طور که به صحبت های آنها گوش می کنم آلبوم را ورق می زنم، انگار دنیای مصطفی دنیای دیگری است که ما با آن فاصله زیادی داریم...