https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/62978
شناسه خبر: 62978
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۰
خاطرات جنگي
یک روز حسین آقا برای من خاطره ای را اینگونه تعریف کرد : در کردستان بودیم یک روز برای ماموریت به کوههای اطراف رفتیم . در آنجا با نیروهای دشمن درگیر شدیم در طی این درگیری گلوله ای به پشت من اصابت کرد شدت مجروحیت من در حدی بود که دوستانم گمان می کردند شهید شده ام به همین خاطر مرا در بین جنازه ها می گذارند تا به سردخانه منتقل کنند اما در همین حین یک لحظه می توانستم پلک بزنم . دوستانم متوجه شدند که من هنوز زنده ام و بلافاصله بعد از اینکه متوجه علائم حیات دروجودم شدند سریع مرا به بیمارستان منتقل کردند و مرا از مرگ حتمی نجات دادند .