https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/62995

شناسه خبر: 62995
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۰

عشق به جهاد

راوی سید کاظم حسینی : در عملیات رمضان من و ایشان با هم کار می کردیم و عملیات بسیار حساس بود و ایشان در حال حرکت به طرف دشمن بود که ظاهراً گلوله توپی در 12 الی 13 متری ما به زمین اصابت کرد که پس از تمام شدن گرد و خاک ناشی از انفجار گلوله توپ مشاهده کردم که بی سیم چی همراه من، شهید شده است که در همان موقع نیز مشاهده کردم دست شهید جوانان هم به صورت آویزان است که معلوم بود ترکش خورده است و ایشان پیش ما آمدند و حرکت کردیم تا اینکه به ایشان گفتم بهتر است به عقب برگردید که در جواب گفتند: حالا که نزدیک کانال نیروهای بعثی هستیم و موقعیت حساس است چگونه من شما را تنها بگذارم و بروم. من در جواب گفتم که خداوند کمکمان می کند و حرکت کردیم و در آنجا طوفان عجیبی برپا شده بود بطوریکه همدیگر را نمی دیدیم و در یک آن مشاهده کردیم که شهید جوانان دست مجروحش را با باندی به گردنش بسته و به ما ملحق شده. از او سئوال کردم که چگونه برگشتی ایشان گفتند که بعد از مراجعه به درمانگاه هنگام اعزام به شهر اهواز به راننده آمبولانس گفتم که نگهدارید من کمی کار دارم و بعد از توقف آمبولانس پشت خاکریز رفتم و از همانجا فرار کردم و به سوی منطقه نبرد آمدم و من به طور یقین می گویم نجات نیروهای درگیر در آن منطقه مرهون زحمات و روحیه ای بود که ایشان به ما داده بودند و هنگام برگشتن به موضع از ایشان سئوال کردم که چرا برگشتید ایشان گفتند من فکر کردم که شما الان در آن شرایط سخت چکار می کنید که ناگهان انگار کسی بر من نهیب زد که حتماً به منطقه پیش دوستانت برگرد و من هم آمدم.