https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/63022

شناسه خبر: 63022
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۰

ايثار و فداکاري

اوایل سال 1364 بود که من به اتفاق برادر شهید احمد سرمستان متولد گرگان عضو واحد اطلاعات عملیات لشکر ویژه شهداء بتازگى از آموزش مقدماتى برگشته بودم که پس از مرخصى پایان دوره به منطقه رفتیم. در مقرّ لشگر بودیم که فهمیدم به لشکر مأموریت جدیدى در منطقه اشنویه داده‏اند و قرار است آنجا عملیات بشود. جلوتر از ما تعدادى از بچه‏ها به قرارگاه تاکتیکى رفته بودند. من به اتفاق شهید حسین نورى از بچه‏هاى همدان که مأمور به لشگر بود، آماده براى رفتن به سوى قرارگاه شدیم. شهید حسین نورى یک بچه کوچک داشت و بخاطر مدت زمان طولانى که در جبهه حضور داشت، همسرش او و بچه‏اش را ترک کرده و طلاق گرفته بود. ولى او همچنان مقاوم در جبهه حضور داشت و بالاخره به معبود خودش رسید، راهش پر رهرو باد، پس از آماده نمودن وسایل تدارکاتى با ماشین لندکروز به طرف قرارگاه راه افتادیم حدوداً ساعتهاى 2 بعدازظهر به مقرّ اطلاعات در منطقه مورد نظر رسیدیم. پس از حال و احوالپرسى با بچه‏هائى که قبلاً در منطقه بودند، در چادرى براى استراحت جاى گرفتیم. چند روز بعد )حدود 4 روز( مرا در تیم شناسایى براى اعزام به جلو و نفوذ در عمق خاک دشمن فرستادند. چون اولین گروه رزمندگان براى عملیات بچه‏هاى اطلاعات بودند. لذا منطقه بکرو دست نخورده و خلوت بود. روز موعود فرا رسید و من به اتفاق برادران حسین سرباز از بچه‏هاى بیرجند )که الان جانباز 70% شده است(، شهید امیر حسین فخریان و شهید سهراب نجفى، از بچه‏هاى تنکابن در محل چادر مسؤول اطلاعات حضور بهم رساندیم. براى توجیه نقشه و نوع مأموریت آماده شدیم، پس از توجیه وسائل خود را برداشته و از نقطه لجمن خودى راه افتادیم. ساعت حدود 7 بعدازظهر بود و آفتاب غروب کرده بود. لازم به ذکر است که در منطقه بخاطر اینکه لو نرویم از راه بلدى )راهنمایى( بنام کاک محمد و پوشش لباس کردى استفاده کردیم. اوایل شب بود که راه افتادیم. منطقه را تاریکى محض پوشانده بود. چراغهاى بعضى از روستاها و شهر سیرکان عراق سوسو مى‏زد. حدوداً 3 ساعت راهپیمایى کردیم که ناگهان به گله گوسفندى برخوردیم که سگ گله مزاحم ماشد و کاک محمد با اسلحه محکم به پوزسگ کوبید. حیوان پس از زوزه کشیدن فرار کرد. الحمدلله بخیر گذشت تا ساعت 3 صبح به راهپیمایى ادامه دادیم. مسافت زیادى پیموده و خسته شده بودیم. ولى مأموریت مهمتر از استراحت بود. راه ادامه دادیم. به نزدیکى یکى از پایگاههاى عراق که رسیدیم، با دوربین مسیر را چک نموده و سنگرها و نگهبانان دشمن را بررسى کردیم، تقریباً به هدف خود که پیدا کردن یک راه کار مناسب براى شب عملیات بود رسیده بودیم. براى اینکه دشمن ما را غافلگیر نکند به طرف مقرّ راه افتادیم. صبح بود که ما در عمق 20 کیلومترى خاک دشمن مستقر بودیم. بعد از یک ساعت راه پیمایى به چادر نشین‏هاى عراقى رسیدیم. راهنماى ما کاک محمد بعد از اینکه خاطر جمع شد، خطرى ما را تهدید نمى‏کند ما را راهنمایى کرد و صبحانه را با چادرنشینان صرف کردیم. صبحانه را که آوردند، شهید امیر فخریان گوشه‏هاى نان را که خمیر بود مى‏خورد. ولى بقیه همه را دور مى‏ریختند. این شهید در همین عملیات به شهادت رسیدند خلوص شهید به اندازه‏اى بود که نان‏هاى خمیر را نیز مى‏خورد و مى‏گفت: اسراف است که نانها را دور بریزیم. صاحب چادر انگار فهمیده بود، که ما ایرانى هستیم؛ به همین منظور رادیوى ایران را براى ما گرفت که اخبار سراسرى در حال اجرا بود، بعد گفت: من در زمان شاه معدوم در زندان اوین با آقاى ناطق نورى هم سلول بوده‏ایم. بعد از مدتى که گذشت با چادرنشین ما خداحافظى کرده و راه افتادیم. تا ظهر به راه خود ادامه دادیم، و راهنماى ما دوباره به سمت الحمدلله تا مقرّ اتفاق خاصى نیفتاد و شناسایى بخیر گذشت. چند هفته گذشت کلیه واحدهاى پشتیبانى و گردانها هنوز به منطقه نیآمده بودند اما عراق از شواهد حاضر و ترددها شک کرده بود و هواپیماهاى جنگى خود را براى شناسایى و بمباران مى‏فرستاد. روز موعود فرارسید و شب هنگام به طرف اهداف راه افتادیم. شهید محمود کاوه فرمانده لشکر که از ناحیه دست مجروح بود، در پیشاپیش نیروها حرکت میکرد. هدف ما قله گوشینه از ارتفاعات مهم در عمق خاک عراق بود و گردانهاى دیگر اهداف دیگرى را مدّ نظر داشتند. به نزدیکیهاى قله رسیدیم، عراقیها که بو برده بودند، قله را که نیرو نداشت، پر کرده بودند از نیرو و مسلح شده بودند و آماده باش سراسرى زده بودند. درگیرى آغاز شد و ما تقریباً به اهداف خود رسیدیم. پس از فتح قله صبح شده بود، نیروهاى مخصوص عراق با بچه‏ها در پایین قله درگیر بودند. ما به طرف خط راه افتادیم تا وضعیت خط را بررسى کنیم. ناگهان خمپاره‏اى بر زمین اصابت کرد و من از ناحیه پا مجروح شدم. امیر فخریان براى اینکه مرا به عقب ببرد، دست مرا دور گردنش انداخت و راه افتادیم. چند قدم برنداشته بودیم که ناگهان خمپاره دیگرى در جلوى ما خورد و امیر فخریان از پا تا سرترکشى شد و همانجا به شهادت رسید و فقط یک ترکش آنهم از ناحیه شکم به من اصابت کرد. شهید را بوسیدم و خداحافظى کردم. همانجا افتاده بودم که بچه‏ها مرا زیر صخره‏اى بردند. طرفهاى غروب بود که نیروهاى اطلاعاتى مرا به عقب بردند و فرداى آن روز با هلى‏کوپتر مرا به اشنویه و سپس به ارومیه براى عمل بردند و پس از چند روز بسترى به تهران و سپس به مشهد منتقل شدم. در عملیات قله فوق را نیروها از دست دادند و مجروحین زیادى درآنجا بودند که توسط عراقیها به شهادت رسیدند.