https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/63075
شناسه خبر: 63075
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۰
تحليل ها و آموزش هاي نظامي
راوی رضا صالح آبادی : یک روز سید ابراهیم شجیعی ما را خواست و گفت حاجی آقای صالح آبادی ما می خواهیم به اردو برویم با برادران بسیجی شما از بچه ها اسم نویسی کنید تا آماده رفتن به اردو شویم بچه های بسیج را در محل جمع کردیم وبه هر نفر از بچه ها یک قبضه سلاح ام1 داد و ما از داخل شهر پیاده رفتیم به کوههای سنگ سفید در شمال شهر سبزوار مقداری ما را قدم آهسته وبدورو برد به محل مورد نظر رسیدیم گفت حاج آقای صالح آبادی شما برو بالای تپه نگهبانی بده تا من بچه ها را آماده کنم و بعد بیا پایین وکارهای دیگر را روبرا کن ما رفتیم سر پست نگهبانی تا این که نیروها چادرها رااز داخل ماشین پیاده کردند وبعد به ما گفتند بیا پایین به برادران نشان بده که چطوری این چادر ها را سرپا کنند چادرها سر پا شد ما در آنجا سیبل نشانه روی نداشتیم یک حلبی بغل کوه گذاشتیم وبعد به بچه ها گفتند هر کدام تیراندازی کنند تا این که موقع ناهار شدو بچه ها ناهار داد وخودش ناهار نخورد تا بچه های بسیج ناهار بخورند وایشان پیش خدمتی بچه های بسیج رامی کرد بعد از مدتی گفت یک تخریبی نشان بچه ها بدهیم که یادگار بماند بعد بغل کوه گذاشت وبه بچه ها گفت ببینید چکار انجام می دهم دوتا نخ به تی ان تی وصل کرد و هر دو را سه متر پائین تر آرود و چند قلوه سنگ هم گذاشت بالای تی ان تی و بعد منفجر کرد به قدی انفجار صدا داد که همه چیز را به اندازه 20 متر به اطراف پرتاب کرد و بعد بچه ها را مقداری قدم آهسته برد بعد به من گفت حاجی آقای صالح آبادی من خسته شدم شما بچه ها را ببرید توی کوه یک دوری بده بعد بیایید تا برویم. وقتی بچه ها را بردم و خستگی گرفتند به شجیعی گفتم که بچه ها حاضرند بعد با ماشین به داخل شهر آمدیم.