https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/63080

شناسه خبر: 63080
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۰

ابتکار و طرحهاي نظامي

راوی محمد صفری : بعد از عملیات میمک یک صحبتی با سید ابراهیم شجیعی داشتیم ایشان در واقع مجروح شده بودند یک تیر مستقیم به کلاهشان خورده بود و باعث شده بود برای لحظه ای بیهوش شود آن قسمتی از منطقه که حساس تر از جاهای دیگر بود به گردان ایشان داده بودند اگر خدا نکرده عملیات در آن محور ناموفق می شود تمام عملیات میمک زیر سؤال می رفت باعث می شود که بچه ها دور بخورند و عملیات هم زیر سؤال می رفت و کلی شهید می دادیم آن محور را به شجیعی واگذار کردند زیرا آدم بسیار تیز و زرنگ و مدیریت بسیار قوی و بالای داشت شجیعی وقتی خودش بعد از عملیات تعریف می کرد می گفت : وقتی دیدم بچه های ما گیر کرده اند و عملیات لو رفته است چون ما به سمت دشمن حرکت می کردیم دیدیم تیربارهای دشمن به سمت بچه ها شروع به کار کردن کرد.به هیچ عنوان اجازه نمی داد ما جلو برویم قفل شده بود گفت وقتی شرایط را این طوری دیدم حرکت کردم و توکل به خدا کردم و گفتم در عین حال وضعیت این است وقتی توکل به خدا کردم و بلند شدم گفتم بچه ها چرا شما نشسته اید و از سنگر بیرون نمی آیید گفت خودم جلو افتادم دیدم درست از چهار پنج جناح تیر بار و آرپی جی می آمد به سمت من و من را هدف قرار دادند گفت درحالی که منورها روشن بود و زمین یک پارچه نور بود کاملاً دیده می شدم در عین حال توکل به خدا کردم و گفتم اگر من الان حرکت نکنم مابقی نیروها توی سنگر می مانند و از سنگر بیرون نمی آیند و این عملیات زیر سؤال خواهد رفت من فردا جواب شهداء و خدا را چه بدهم وقتی حرکت کردم دریک لحظه دیدم تیری که دارد به سمت من می آید نرسیده به من کمانه می کند یک دفعه متوجه شدم تو فاصله یک متری دو متری من یک غباری گرفته من احساس کردم شاید هوا ابری است دیدم نه این گلوله هایی که می آید انگار به این که می رسند کمانه می کند گفت آنجا به عظمت خدا پی بردم اینکه من خودم را به خدا سپردم و توکل به خدا کردم و برای خدا جنگیدم خدا این لطف را در حق من داشت گفت بلافاصله من استفاده کردم و بچه های را فرستادم و سنگرهایی که به اصطلاح به سمت بچه های ما آتش می کردند الحمد لله توانستیم اینها را خاموش کنیم و ادامه داد همین طوری که داشتیم جلو می رفتیم و بچه ها تکبیر می فرستادند یک تیر به کلاهم خورد در حالی که سنگر ها را فتح کرده بودیم و خاطرم جمع شده بود تیر به کلاهم خورد و من متوجه نشدم در یک لحظه متوجه شدم دیدم بچه ها بر می گردند و سرو صدا می کنند که شجیعی شهید شد گفت یکدفعه بر خود آمدم بلند شدم دیدم بچه ها بر می گردند، گفتم کجا بر می گردید گفتند شجیعی شما هستید ؟ گفتم شجیعی من هستم وقتی دیدم دارند دارند می گویند شجیعی شهید شده است گفتم خودتان شهید بشوید پدرتان شهید بشود من زنده ام گفت امدادگر آمده بود که بیا سرت را پانسمان کنم گفتم نیازی نیست مگر سرم چه شده برو سر خودت را پانسمان کن گفت یکی از امدادهای غیبی که واقعاً کمک کرد به ما توی این عملیات این بود که به وضوح من خودم مشاهده کردم و آن باعث پیروزی ما شد و توانستیم اهدافمان را بگیریم و مسلط بشویم به منطقه و آنجا که مستقر شدیم یگانهای دیگر هم از کنارمان توانستند بروند و به اهدافشان برسند.