https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/63087

شناسه خبر: 63087
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۰

نفوذ و تاثير کلام

راوی رضا صالح آبادی : داماد من سه بار به جبهه رفته بود بار آخر که می خواست برود رفته بود لباس تحویل گرفته بود و بعد آمد و گفت عمو این کفش ها برایم تنگ است شما اگر می توانید بزرگش را تحویل بگیرید خلاصه من با دامادم به انبار رفتیم و یک جفت کفش کتانی به اندازه پای خودم پیدا کردم و به دامادم گفتم یک جفت کفش به اندازه پای خودم پیدا کردم و گفتم بلوزت را بده بپوشم ببینم چطوری است و هنوز نصفی از بلوز را نپوشیده بودم که ایشان شک کردند که نکند من می خواهم به جای ایشان به جبهه بروم لذا بلوز را گرفت و به طرف خودش کشید در همین حال سید ابراهیم شجیعی از دور می آمد به ما نگاهی کرد وقتی جلو رسید گفت چه خبر است خیال کردم با هم دعوا دارید بعد با خنده به شهید گفتم ایشان بار سومی است که به جبهه می رود من می خواستم این بار به جای ایشان به جبهه بروم آقای شجیعی گفت اگر شما اینجا نباشید و از برادران بسیجی ثبت نام نکنید و آنها را آموزش ندهید و به جبهه نفرستید ما در جبهه هیچ کاری نمی توانیم انجام دهیم ماندن شما در اینجا از جبهه خیلی واجبتر است من هرچه اصرار کردم ایشان قبول نکرد و مرحله دوم یک شب پیش من آمد و گفت حاجی آقا ما به هیچ کس اطمینان نداریم که از فرودگاه محافظت کند ما اگر نتوانیم فرودگاه را نگه داریم سبزوار را نمی توانیم نگه داریم من هم قبول کردم.