https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/63179
شناسه خبر: 63179
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۱
سرکشي از خانواده شهدا
راوی حمیده دامنجانی: محمد ابراهیم بیشتر اوقات از پدر و مادرم خبر می گرفت. روزی گوسفندی را ذبح کرده بودیم و جگر آن را درست کرده بودند. چون محمد ابراهیم آن شب قرار بود به منزل بیاید، اما غروب شد و از برادرم خبری نشد. مادرم ناراحت شده بود و می گفت: دیدی امشب ابراهیم نیامد. ابراهیم آمده بود و داشت به صحبت های مادرم گوش می داد او گفت: کسانی دیگر هستند که به جای محمد ابراهیم جگر بخورند. مادرم گفت: کاش ابراهیم هم بود و مزه این جگر ها را می چشید مادر متوجه ورود محمد ابراهیم نبود که خود داداش ابراهیم است که با مادرم صحبت می کند. مادرم را صدا زدم و گفتم: معلوم است که با چه کسی صحبت می کنی ابراهیم است که مشغول در آوردن کفش هایش است. مادر خوشحال شد و گفت: آمدی پسرم. محمد ابراهیم گفت: بله رفته بودم از خانواده شهداء خبر بگیرم.