https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/63249
شناسه خبر: 63249
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۱
خواب و روياي شهيد
راوی عذرا مشهدی : یک دفعه که همسرم به مرخصی آمده بود خاطره ای از جبهه را برایم این گونه نقل کرد : می گفت : در سنگر دراز کشیده بودم و همین طور که با خودم فکر می کردم که برگردم پیش زن و بچه ام خوابم برده بود. در خواب دیدم یک سید نورانی به طرف من می آید . به من که رسید گفت : برسلانی به همین راه که آمده ای ادامه بده و به حرف کسی هم گوش نده چون راهی که تو انتخاب کردی آخرش به من می رسد و پیش من خواهی آمد. وقتی از خواب بیدار شدم دیدم در سنگر بوی عطر عجیبی پیچیده است و دیگر به فکر برگشتن به خانه نیافتادم و ماندم در جبهه و مصمّم تر شدم.