https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/63279

شناسه خبر: 63279
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۱

نفوذ و تاثير کلام

راوی فاطمه علافان : در زمانیکه جهت زیارت به سوریه رفته بودیم یکروز در بازار شام همسرم(اسماعیل بابوریان) با یکی از جوانان افغانی که در یکی از مغازه‌های آنجا کار می‌کرد روبرو شد و با او شروع به صحبت کردند. همسرم به آن جوان افغانی گفت: چرا شما در این کشور بیگانه زندگی و کار می‌کنید. در حالیکه کشورتان به شما نیاز دارد. بعد از چند دقیقه صحبت متوجه شدیم که این جوان افغانی از جنگ و محیط افغانستان می‌ترسد. آقای بابوریان آن جوان را خیلی نصیحت کرد اما او به هیچ وجه راضی نمی‌‌شد که به مملکتش برگردد. در همین هنگام آقای بابویان لباسش را بالا زد و گفت: نگاه کن، من با این وضع بدنیم و با این همه جراحتی که دارم همین الان هم اگر کشورم نیاز داشته باشد باز هم حاضرم در راه اسلام و امامم جانم را بدهم بعد از این صحبتها بین آن جوان افغانی و آقای بابوریان طرح دوستی ریخته شد بطوریکه درطول چند روزیکه ما در سوریه بودیم آن جوان با ما رفت و آمد می‌کرد. در روزهای آخر آن جوان افغانی به آقای بابوریان اعلام کرد که می‌خواهم به کشورم برگردم و سربازی فداکار برای آن کشور باشم. بعد از اینکه به ایران برگشتیم آقای بابوریان و آن جوان افغانی با یکدیگر از طریق نامه در تماس بودند. من از متن نامه‌ها متوجه شدم آن جوان افغانی به کشورش برگشته است.