https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/63289

شناسه خبر: 63289
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۱

خبر شهادت

راوی علی اصغر بابوریان : یکی از دوستان پدرم آمد اجازه ی مرا از مدرسه گرفتند و به اتفاق به سمت خانه راه افتادیم . در بین راه به من گفت : مصطفی پدرت حالش خوب نیست و سپس درباره ی شهید و شهادت برایم صحبت کرد . وقتی سر کوچه ی خانه مان رسیدیم خبر شهادت پدرم را به من داد و به من گفت : مصطفی دوست داری فرزند شهید باشی ؟ وقتی به صورتشان نگاه کردم دیدم که در حال اشک ریختن می باشند . آن وقت کمی باورم شد ولی باز هم برایم سنگین بود . اما وقتی داخل کوچه شدیم دیدم که حال و هوای دیگری آنجا را گرفت و گروهی از مردم اشکی می ریزند و گروهی هم مثل من مات و مبهوت مانده . نگاهشان به عکس سر در خانه می باشد . به جلوی در خانه که رسیدم پارچه ای مشکی به سر در خانه زده بودند و عکس پدرم و عکس دایی محمدم راهم در کنار او نصب کرده بودند و میز کوچکی راکنار در با پارچه ی مشکی تزئین کرده بودند و صدای دلنشین قرآن هم اطراف را پر کرده بود . از پله ها که بالا می رفتم دوستان پدرم یکی پس از دیگری مرا در آغوش می گرفتند و با چشمان پر اشکشان مرا دلداری می دادند تا این که به در اتاق رسیدم و تا سینه سرم را به داخل بردم دیدم پدرم در وسط اتاق دراز کشیده است .