https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/63327
شناسه خبر: 63327
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۱
عشق به جهاد
یادم می آید من و حسن با هم سرباز بودیم. من در باختران در قرارگاه رمضان بودمو حسن در جنوب در سپاه سوم قدس بود. بعد در این زمان اعلام شده بود که از افرادی که دو نفر از اعضاء یک خانواده سرباز هستند یکی را منتقل به منطقه مسکونی اش و پشت خط می کنند. من با او صحبت کردم و قرار شد بخاطر اینکه ایشان در شهرستان کمک حال خانواده بود به شهرستان برگردد. من از محل خدمتم نامه ای برای محل خدمت ایشان گرفتم که گواهی باشد برای اعزام ایشان به عقب، هنگامی که نامه را گرفتم و او نامه را از من گرفت هنوز طولی نکشید که با من تماس گرفت که: برادرجان، مرا ببخشید، من فکرهایم را کرده ام و با توجه به اینکه شما متاهل هستید، بهتر است که شما به عقب برگردید ولی من در آن زمان به این حقیقت پی نبرده ام. در روز 10/12/65 بود که من به اهواز رفتم و برادرم حسن را ملاقات کردم و یک نامه از سپاه سوم قدس برای تیپ خودمان از باختران گرفت و به من داد. بعد موقع صرف ناهار احساس کردم بین بچه ها شور و حالی ایجاد شده است تا اینکه یکی از برادران آمد و در گوش برادرم مطلبی را گفت و من احساس کردم خبری شده است. بعد از صرف ناهار او من را به ترمینال آورد و گفت: «به ما اعلام کردند که به منطقه برویم.» و آنها با یک دستگاه خودرو بطرف خط مقدم رفتند و بعد من از آنجا برگه انتقالی را به مشهد بردم و در سپاه هشتم مشغول بکار شدم و در روز 14 یا 15 بود که خبر شهادت حسن را به من دادند و آنجا بود که فهمیدم که حقایق بر او الهام شده بود که من خبر نداشتم.