https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/63350
شناسه خبر: 63350
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۲
عشق به جهاد
در یکى از شبهاى سال 62 که میهمان داشتیم بهروز وارد خانه شد و با خوشحالى گفت: چون اسمم براى جبهه درآمده 150 تومان شیرینى خریدم و بین بچهها تقسیم کردم. در آن موقع بهروز تازه ازدواج کرده بود. همین هنگام برادرش وحید سر رسید و وقتى که موضوع را فهمید به سختى برآشفت و با عصبانیت به بهروز گفت: تو نباید به جبهه بروى چون تازه ازدواج کردهاى، من مىخواهم بروم. بهروز با عصبانیت گفت: تو درس مىخوانى و لازم نیست به جبهه بروى و باید من بروم. این دو برادر بقدرى این جمله را تکرار کردند که هر دو به گریه افتادند. پدرشان هم میگفت: یک نفرتان برود، هنوز داغ شهادت حمید را فراموش نکردهام. بهر حال اینقدر آن شب بحث و مجادله طول کشید که همه خانواده، حتى مهمانها به گریه افتادیم و وقتى بخود آمدى که مهمانها رفته بودند، و بالاخره بهروز رفت.