https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/63596
شناسه خبر: 63596
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۲
شجاعت و شهامت
راوی محمود حسینی معصوم : شهرک دوئیجی به دست رزمندگان اسلام فتح نشده بود. بنا شد جهت فتح شهرک دوئیجی، پلی که بین این شهرک و عراق بود، منهدم شود. برادر موسوی جهت انجام مأموریت، جلو رفته و من برای استراحت عقب آمده بودم. با من تماس گرفت و گفت: هر چه سریعتر بیا اینجا من هم بلافاصله سوار موتور شده و به راه افتادم. در بین راه بودم که عراق شیمیایی زد و من هم بلافاصله سوار موتور شده و به راه افتادم. در بین راه بودم که عراق شیمیایی زد و من هم ماسک همراهم نبود. اشک از چشمانم سرازیر شده بود. وقتی رسیدم، برادر موسوی گفت: اینجا چه کار می کنی؟ گفتم: مگر شما دستور ندادی که بیایم اینجا! گفت: مگر ماسک نداری؟ گفتم: نه، مگر نمی بیبنی. گفت: پس سریعتر به عقب برگرد. به اتفاق هم به عقب آمدیم در اطراف شهرک دوئیجی عراق یکسری مینهای نامنظم کاشته بود. برادر محراب که فرماندهی گردان را برعهده داشت، دستور داد که نیروهای تخریب بیایند و این مینها را جمع کنند. برادر موسوی با چند نفر از برادران برای پاکسازی آنجا به راه افتادند. تقریباً نیم ساعتی از شروع پاکسازی گذشته بود که برادر موسوی از طریق بی سیم اعلام کرد که شما هم بیائید. همراه برادر عباسی به شهرک دوئیجی آمدیم. بچه ها تمام منطقه را پاکسازی و مینها را جمع آوری کرده بودند. برادر سحراب بعد از پاکسازی گفت: حالا باید اینجا را مین گذاری کنید چون روزهای اول عملیات بود، دشمن آتش فراوانی روی منطقه می ریخت. خمپاره ها در فاصله های 7، 8 متری بچه ها اصابت می کرد و آنها سریع روی زمین دراز می کشیدند. امّا شهید موسوی سرش را هم خم نمی کرد. به او گفتم: آقای موسوی، حفظ جان واجب است لبخندی زد و گفت: اگر من روی زمین دراز بکشم، در روحیة بچه ها تأثیر می گذارد او بدون اینکه عکس العملی در مقابل خمپاره ها نشان دهد به کارش ادامه می داد.