https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/63609
شناسه خبر: 63609
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۲
امدادهاي غيبي
راوی سید حسین موسوی مقدم : برای شناسایی داخل خاک عراق رفته بودیم. در حال پیشروی با تعدادی از نیروهای عراقی برخورد کرده و آنها ما را دیدند. چاره ای جز عقب نشینی نداشتیم. نیروها را یکی یکی به عقب هدایت کردم و همین که از زمین بلند شدم تا من به عقب بیایم، ناگهان تیراندازی از سوی نیروهای عراقی شروع شد. آن شب آتش فراواتی بر روی سر ما می ریختند حتی بیشتر از شب عملیات. تیربارها و کالیبرهای دشمن که در بلندی قرار داشت و بر بیابان صاف آن منطقه مسلط بود دائماً کار می کردند. به هر زحمتی بود خودم را به یکی، دو نفر از نیرها رساندم. به برادر نظر زاده که مقدای تنبلی کرده و از سایرین جا مانده بود، رسیدیم. همراه او به حرکت خود ادامه دادیم. جلوتر که رسیدیم، دیدم یکی از نیروها روی زمین خوابیده است. گمان کردم که تیر خورده و نمی شود با او صحبت کرد. جلوتر از او تپة خاکی بود که رفتیم و پشت آن دراز کشیدیم که حداقل از آتش تیربار و خمپاره زمانی و … در امان باشیم. آن شب واقعاً معجزه و امداد غیبی را به چشم خود می دیدیم. گلوله ها مثل باران روی سرمان می ریخت و در اطراف ما به زمین اصابت می کرد و به خواست خدا یک گلوله هم به ما اصابت نمی کرد. اگر خدا بخواهد کسی را نگه دارد، این کار را می کند، حتی اگر دشمن، از تمام امکانات خود استفاده کنمد. آن شب خدا، مانند همیشه با ما بود دشمن با زدن منور، منطقه را مانند روز روشن کرده بود و اگر می خواستیم به طرف آن برادری که روی زمین افتاده بود، برویم و به او کمک کنیم، قطعاً ما را با گلوله می زد. نظرزاده گفت: بهتر نیست تجهیزات خود را همین جا بگذاریم و برویم؟ به او گفتم: نه، ممکن است دشمن ما را محاصره کند و کشته شویم ولی اگر همین تجهیزات کم باشد، با اینکه کشته می شوین می توانیم چند نفر از نیروهای دشمن را نیز از بین ببریم و بعد کشته شویم. به او گفتم: هنگامی که منور خاموش شد، سریع بلند شو و جلو برو و منتظر کسی نمان، چون امشب، از آن شهادت و هر کسی باید جان خودش را نجات بدهد و هیچ راه دیگری هم نیست، پس زودتر آماده شو تا بروی. به محض خاموش شدن منور نظرزاده از من جدا شد و به طرف خاکریزی که جلوتر بود، حرکت کرد و خودش را به پشت آن خاکریز رساند. من مانده بودم و آن برادری که کمی عقب تر از من روی زمین افتاده بود. نمی دانستم مجروح شده یا به شهادت رسیده است. به حالت درازکش سر جای خود روی زمین خوابیده بودم که ناگهان دیدم همان برادری که روی زمین افتاده بود، به طرف من می آید. به محض رسیدن به من، خودش را در بغل من انداخت و در همان لحظه دشمن منور زد. و او را دیدند روی زمین دراز کشیدیم اما فایده ای نداشت. دشمن روی همان نقطه ایی که ما دراز کشیده بودیم به شدت آتش می ریخت. اما خدا با ما بود. گلوله ها در اطرافمان به زمین اصابت می کرد. ترکش ها از بالای سرمان رد می شدو در چند قدمی ما روی زمین می افتاد و هیچ تأثیری بر روی ما نداشت. قدرت خداوند آن شب برای من به تصویر کشیده شد. در آن شرایطی که ما قرار گرفته بودیم، واقعاً معجزة خدا بود که هیچ آسیبی ندیدیم. این رفیقمان گفت: برادر موسوی شاید ما دیگر هیچ موقع همدیگر را نبینیم و هر دو نفری در انیجا به شهادت برسیم. شهادتین را بر زبان جاری کرده و سر و صورت خودمان را روی خاک گذاشته بودیم. دیگر امیدی به برگشتن نداشتیم. جز به شهادت و امدادهای الهی که آن شب به چشم خود دیدیم به چیز دیگری فکر نمی کردیم. همانطور که روی زمین دراز کشیده بودیم متوجه شدیم شدت آتش دشمن رو به کاهش است. چون حرکتی از خود نشان ندادیم دشمن گمان کرده بود ما شهید شده ایم به همین دلیل گلوله ها را 7، 8 متری آن طرفتر می زد. از بقیه نیروها فاصله گرفته بودیم. تصمیم گرفتیم بلند شویم و به سوی نیروهای خودی حرکت کنیم. رفیقمان گفت: به حالت کمر خمیده حرکت کنیم. گفتم: نه، چون ممکن است منور بزنند و ما را ببینند باید سینه خیز برویم. در فاصله 60 متری ما، تانک سوختة عراقی بود که من گفتم: باید تا آنجا ایم مسیر را سینه خیز برویم. رفیقمان گفت: پس شما جلوتر برو و من هم پشت سر شما می آیم. من جلو حرکت کردم و او پشت سرم می آمد من به هر سختی و مشقتی بود خودم را به آن تانک سوخته رساندم و پشت تانک رفتم. از پشت تانک بلند شدم و پشت سرم را نگاهی انداختم. دیدم رفیقمان نیست، با خودم گفتم: نکند تیری، ترکشی خورده و مجروح شده است. چوی صدای تیربارها و انفجار خمپاره ها مانع از رسیدن صدا به عراقی ها می شد، چندین بار او را صدا زدم، اما فایده ای نداشت. بلندتر او را صدا زدم. از فاصله دوری جوابم را داد. گفتم: چرا نمی آیی؟ گفت: نمی دانم چه کار شده ام، نمی توانم بیایم. گفتم: هر طوری هست باید بیایی. فقط صدایش می آمد امّا حرکتی نداشت. زانوها و پاهایم همه زخمی شده و نمی توانستم به عقب برگردم. ناگهان صدای برادر نیکرو را از فاصلة تقریباً 500 متری از سمت راست خود شنیدم. مجبور شدم تنهایی به طرف نیروهای خودی بروم و چون گرای نیروهای خودی را نداشتم، با توکل به خدا راهی را در پیش گرفته و سریع از آنجا دور شدم. حدود 100 متری به خاکریز خودمان مانده بود و برای اینکه مورد هدف نیروهای خودی قرار نگیرم، بهترین راه را در این دانستم که آنها را صدا بزنم تا مرا مورد هدف گلوله قرار ندهند. از همان فاصله نیروهای خودی را صدا زدم و گفتم: من خودی هستم، نزنید. برادران ارتشی گفتند: از نیروهای هستی که به شناسایی رفته بودید؟ گفتم: بله، از نیروهای شناسایی هستم. یکی از آنها گفت: مجروح شده ای یا نه. گفتم: "هیچ اتفاقی برای من نیفتاده است" هنگامی که پیش آنها رفتم و دیدند صحیح و سالم هستم. بسیار تعجب کردند، چرا که آنها آن حجم سنگین آتش دشمن را که روی سرمان ریخته شده بود را دیده بودند و گفته بودند که نیروهایی که به شناسایی رفته اند، سالم بر نمی گردند یا اسیر می شوند و یا اینکه به شهادت می رسند. آن شب واقعاً معجزه بود که من هیچ آسیبی ندیدم. مرا پیش فرمانده بردند. بعد از اینکه صحبتهایی بین ما رد و بدل شد، پرسیدم: راستی اینجا کیلومتر چند است؟ فرمانده گفت: کیلومتر 2 است. وقتی گفت کیلومتر 2 تازه متوجه شدم که ما یک کیلومتر از راه را کج آمده بودیم و سنگر خودمان را گم کرده بودیم. فرمانده آن خط مرا تا سنگرمان راهنمایی کرد. وقتی آنجا رسیدم، سراغ بچه های دیگر را گرفتم و گفتم: "بقیه کجا هستند" یکی از برادران گفت: برادر نیکرو با دو، سه سه نفر از نیروها آمد و وقتی دید شما نیستید و هنوز نیامده اید، برای یافتن شما برگشتند. گفتم: خوب، چه کسانی هنوز نیامده اند؟ گفت: فقط شما و نظرزاده مانده بودید که شما هم آمدید و فقط نظرزاده مانده است. من که آمده بودم، نظرزاده همانجا مانده بود. مدتی آنجا ایستادیم و وقتی دیدیم نظر زاده نیامد، گفتیم: حتماً از میسر دیگری آمده است و سپس به مقر برگشتیم.