https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/63615

شناسه خبر: 63615
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۲

تدبير نظامي و مديريت

راوی محسن رجایی : قرار بود، شبانه، با ماشین، مسیر پر پیچ و خم ارتفاعات ؟؟؟ را طی کرده و بعد از پشت سر گذاشتن ارتفاعات به مقر مورد نظر خود برویم. فصل زمستان و عبور کردن از چنین مسیری بسیار سخت و مشکل بود. تنها مسیر ارتباطی ما با منطقه عملیاتی بیت المقدس 2، گذشتن از همین ارتفاع بود. به اتفاق برادر موسوی و چند تن دیگران از برادران راه افتادیم. من به عنوان راننده پشت فرمان اتومبیل نشسته بودم. به خاطر پر پیچ و خم بودن جاده و از طرفی لغزنده بودن جاده مجبور بودم. فرمان ماشین را محکم بگیرم تا کنترل ماشین از دستم خارج نشود.بالاخره به سلامتی به مقر رسیدیم ولی دستانم به شدّت درد می کرد. آمدم تا کمی استراحت کنم تا شاید درد عضلات و بازوهایم کمتر شود. روی زمین دراز کشیده و بازوهایم را گرفته بودم که ناگهان یکی از بچه ها آمد و گفت: حاجی موسوی گفته باید هر چه سریعتر به عقب برگردی، باید کار خاصی انجام بدهی، از شدت درد، با ناراحتی گفتم: حاجی اشتباه کرده چنین حرفی زده، مگر نمی بینی وضعیتم چطوری هست، حالم خوب نیست، نمی توانم به عقب برگردم. آن بندة خدا پیش برادر موسوی رفته و گفته بود: حاجی می گوید خسته است و نمی تواند به عقب برگردد. بعد از چند دقیقه، دیدم برادر موسوی پیش من آمد و گفت: بلند شو پیرمرد، خجالت بکش، الآن چه وقت خوابیدن است هنوز که وقت خواب نشده، بلند شو که خیلی کار داریم. گفتم: حاجی، دستانم خیلی درد می کند، یک نفر دیگر به عقب بفرست، من که راننده نیستم. گفت: درست، تو راننده نیستی، ولی باید بروی، حالا هم زودتر بلند شو، وضعیت خطرناک استو خیلی اصرار کردم که نروم، امّا برادر موسوی گفت: به تو می گویم بلند شو، حرف هم نباشد. حرفی برای گفتن نداشتم، سریع بلند شدم و به راه افتادم. برادر موسوی در مواقع خاص در دل نبود که بگوید اینطوری کنید یا آن طوری، تصمیم قاطع می گرفت و همان را هم اجرا می کرد.