https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/63642
شناسه خبر: 63642
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۲
اخلاص عمل
راوی سید علی کرمی : یک شب در مقری که در نزدیکی پادگان مهاباد بودیم باران شدیدی شرو ع به باریدن کرد به نحوی که 24 ساعته یکسره باران آمد . حتی باران داخل کانالهای کولر وارد اتاق شد . یادم است که حاجی نصف شب از خواب بلند شد . ابتدا با خودم گفتم : حتما طبق معمول هر شب نماز شب می خواند . زیاد اهمیتی به موضوع ندادم . یک وقت دیدم صدای خش خش یادگیر می آید . من کنجکاو شدم و با خودم گفتم: برای وضو گرفتن آن هم مسیری حدود 2 متری تا وضوخانه نیاز به بادگیر ندارد اما او اورکتش را می پوشد و با کلاهی به سر می گذارد ومی رود و برمیگردد . نگاه کردم دیدم لباس بادگیرش را پوشید و کلاهش را به سر گذاشت .من در تاریکی شاهد کارهایش بودم اما طوری وانمود کردم که من خواب هستم . حاجی رفت بیرون و من مقداری صبر کردم و بعد از پشت پنجره نگاه کردم دیدم دارد به طرف دستشویی ها میرود مدتی گذشت دیدم نیامد بلند شدم به بهانه مسواک زدن مسواک را برداشته و مقداری خمیر دندان ریختم روی آن و رفتم بیرون که ببینم موسوی کجا رفته سعی کردم که مرا نبیند زیرا احتمال می دادم که ناراحت شود .و با خودم می گفتم اگر سؤال کرد می گویم مشغول مسواک زدن هستم .وقتی جلوتر رفتم دیدم دارد دیوارهای دستشویی را در آن هوای بارونی تمیز می کند من رفتم وانمود کردم که من آمده ام مسواک بزنم . حاجی هم احساس کرده بود که کسی آمده است برای همین از داخل توالت بیرون نمی آمد زیرا نمی خواست شناحته شود .بعد صدا زدم که حاجی منم فلانی اما او چیزی نگفت .بعد در را باز کردم دیدم آفتابه در یک دستش و جارو هم در دست دیگرش ودارد توالت ها را می شوید . به ایشان گفتم : حاجی چرا این کار را میکنی ؟با یک نگاهی که به طرفم کرد جوابی نداد و به ادامه کار مشغول گشت من برگشتم وآمدم خوابیدم بعد از چند لحظه ای دوباره متوجه حرکات حاجی شدم که مجددا بلند شد و لباس بادگیرش را پوشید من تعجب کردم با خودم گفتم این بار می خواهد چه کار کند بلند شدم مسواک و خمیر دندان را برداشته و رفتم بیرون ببینم چکار می کند . دیدم حاجی در فضای باز نشسته و چهار پنج تشت لباس را جمع کرده بود و داشت می شست زیرا سه چهار روز بود که باران می آمد و بچه ها نتوانسته بودند لباسهایشان را بشویند . ایشان لباسها را می شست و من هم ایستادم بودم و تماشا می کردم . اصلا توجهی هم به من نداشت که ایستاده و به ایشان نگاه می کنم .برای بچه ها خیلی عجیب بود ونمی دانستند که چه کسی لباسهای بچه ها را می شسته است .اگر چه بین نیروهای تخریب این امر متداول بود .