https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/63672

شناسه خبر: 63672
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۲

حسن برخورد

راوی حسن ابراهیم نیا : یک روز در آسایشگاه نشسته بودیم که اعلام کردند قرار است فرماندة جدید تخریب را معرفی کنند. از چادر بیرون آمدم، با یک چهره ای متدین و عارفی از دور آشنا شدم که شال سبزی هم به گردن انداخته بود که حکایت از ساداتشان داشت. در همان دیدار اولیه و مختصر صحبتی که با شهید موسوی مقدم داشتم گویا یک جرقة درونی در من به وجود آمد. بعد از چند روز که از معرفی موسوی مقدم گذشته بود به دلیل اتمام مأموریتم که به عنوان بسیجی اعزام شده بودم به اتاق ایشان مراجعه کردم و ضمن عرض خسته نباشید از ایشان تقاضا کردم که من را به کارگزینی بسیج معرفی کنند تا برگ تصفیه حساب بگیرم. اما ایشان در همان برخورد اولیه یک نگاه معنا داری به من کرد و گفت : فلانی کجا می خواهی بروی؟ گفتم : می خواهم به مشهد رفته و درسم را ادامه بدهم. شهید یک سری تکان داد و گفت : فعلاً هستید . کجا می خواهید بروید؟ گفتم : دیگر برادران هستند با بودن من مشکلی حل نمی شود. یک چند لحظه ای سکوت کرد و من با حالت شرمندگی برگشتم.