https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/63676
شناسه خبر: 63676
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۲
اهميت دادن به سلامتي نيروها
راوی محسن وهاب رجایی : در منطقة عملیّاتی کربلای 10 در ارتفاعات - (گولان) ما یک سوله ای داشتیم که نیروهای تخریب در آن مستقر شده بودند هنگام ظهر بود که همه بیرون سوله رفته بودیم و کنار یک جادّة باریکی نشسته بودیم و هرکسی با دیگری مشغول صحبت بود یک موتور برقی هم بود که به سوله برق می داد هنگام ظهر صدای اذان بلند شد و ما بخاطر حسّاسیّت زیادی که سیّدحسین مقدّم روی نماز جماعت داشت به دوستانمان گفتیم بلند شو به نماز برویم . بلند شدیم و آمدیم وضو گرفتیم و رفتیم کنار موتور برق که جورابمان را پایمانن کنیم و برای نماز به داخل سوله برویم . عدّه ای دیگر مشغول وضو گرفتن بودند و عدّه ای هم در حال تردد . در همین هنگام ضدّ هوایی مستقر روی قلّه دو گلوله شلّیک کرد که همة ما از جا پریدیم یک گرد و غبار عجیبی هم بلند شد یک دقیقه بعد دیدیم صدای انفجار مهیبی برخاست . من که پایم لب انتهای موتور برق بود یک دفعه دیدم سر و پایمان خیس شد . ناخودآگاه به پشت سرم نگاه کردم ، دیدم یثک غبار خاصّی از زمین بلند شد و من هم سر تا پایم خیس بود . همة نیروها روی زمین خوابیده بودند و اکثریّت این بچّه ها مجروح شده و اندکی نیز شهید شده بودند . امّا من فقط بنزینی شده بودم ولی شانس آورده بودم که موتور آتش نگرفت . وقتی گرد و خاک فرو نشست و من از کنار نیروهایی که مجروح شده بودند رد می شدم ، شهید نجفی که خوابیده بود گفت : ببین پاهایم هست . من به ایشان گفتم : همة بدنت هست . امّا ایشان می گفت : احساس می کنم که پا ندارم . صحنة عجیبی بود ، بعد از گذشت چن ثانیّه صدای یا ابوالفضل ، یا زهرا ، یا حسین شنیده می شد . بلافاصله آمد و در میان سرو صدا مجروحین را جمع آوری کردم . یکی از این مجروحین اصرار داشت که من همراه او بروم و من تا نزدیک بیمارستان صحرایی او را بدرقه کردم و برگشتم . بعد از فرماندهی لشکر تماس گرفتند که حاجی موسوی کجاست ؟ گفتم : نیست . گفتند : موسوی چه شده است ؟ گفتم : تعدادی از دوستان مجروح و تعدادی شهید شده اند . گفتند : چند نفر ؟ من آمار را دادم بعد از یکی دو ساعتی که شهید موسوی آمد ما جریان واقع شده را برایش تعریف کردیم ، ایشان خیلی متأثّر شدند و این آیة قرآن را بر زبان جاری کردند : «انّا لله و انّا الیه راجعون» .