https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/63729

شناسه خبر: 63729
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۲

عشق شهادت

راوی زهرا غفوریان: یک روز یادم است خانه مان بودیم بعد محمد رضا گفت خانم یک مهمان داریم گفتم باشد بعد از چند دقیقه ای دیدم در خانه را زدند و دوتا برادر پاسدار بودند یکی شان آقای معلم بود که هنوز هم هستند و یکی شان هم آقای برونسی بودند که بعدا شهید شدند بهد محمد رضا این دو برادر را به من معرفی کردند گفتند ایشان آقای برونسی هستند واقعاً از فرماندهان خیلی خوب هستند ـ به شهید برونسی خیلی ارادت داشت ـ خودشان را در برابر فرماندهشان خیلی کوچک می دانست این دو پاسدار منزلمان نشستند بعد برونسی به من گفت خانم شما به این ارفعی نمی گویید اینقدر جبهه نرود بابا چه خبره بدنش پر از ترکش است من گفتم هر جور شما صلاح می دانید شما فرمانده هستید بعد آقای ارفعی گفتند که ایشان خودشان قبول کردند که پاسدار عمرش شش ماه یا یک سال است ما آنقدر میرویم که اگر خدا بخواهد به درجه رفیع شهادت برسیم وقتی آقای برونسی می خواستند بروند گفتند نه ارفعی از شوخی گذشته با این وضعیتی که خانم دارند و خود شما هم دست وپایت توی گچ است ـ طوری بود که برادران پاسدار توی خانه می آمدند زخم های ایشان را پانسمان میکردند ـ باید بمانید مثل این عملیات بدر هم در پیش بود محمد رضا خیلی اصرار کرد باور کن خدا شاهد است من تعجب کردم در اتاق را که آقای برونسی توی آن بود قفل کرد و گفت شما به عنوان فرمانده تا به من اجازه ندهید توی عملیات شرکت کنم نمی گذارم از خانه بیرون بروید هر چی آقای برونسی گفت در را باز کن شما باید باشید گفتند نه باید بگویید که من توی این عملیات باشم دیگر آقای برونسی خندیدند و گفتند هر چه صلاح است حالا که ما حریف شما نمی شویم توی این عملیات هم بیا بعداً در را باز کرد و خوشحال و خندان این ها را بدرقه کرد تا در حیاط و آنها رفتند میگفتند شما چون فرمانده هستید امام هم گفته اند اجازه فرماده خیلی شرط است تا اجازه ندهید من در را باز نمی‌کنمـ باور کنید من گفتم بابا اذیت نکن بعداً گفتند باشد ما حریف شما نمیشویم همان حول وحوش بود که من زایمان کردم دیگر تا 10 روز پیش من بودند و بعد رفتند ده دوازده روز بعد به حساب خبر شهادتش را آوردند البته اول مجروح شده بود و در بیمارستان تبریز بستری بودند بنا نبود ما آنجا به ملاقات ایشان برویم گفتند خودش می آید به شهرمشهد مثل همیشه که مجروح بودند تا این که دیدیم جنازه اش را آوردند . دخترمان موقع شهادت پدرش 37 الی 38 روزه بود یعنی پدرش ایشان را ده روز دید و با خرید و کشتن یک گوسفند فاطمه را عقیقه کرد