https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/63730
شناسه خبر: 63730
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۲
ساده زيستي و پرهيز از تجمل
راوی زهرا غفوریان: در سال 61 بود من آن موقع مکتب اسلام شناسی میرفتم در بین راه که میرفتم زن برادر محمد رضا توی اتوبوس با من آشنا شد و با من شروع به صحبت کرد و گفت کجا میروی ؟ گفتم:مکتب میروم گفت اتفاقاً من یک برادر شوهر دارم که دنبال چنین خانمی می گردد وپاسدار هم هست دیگر ایشان مرا در خانه مان تعقیب کرد فردای آن روز برای خواستگاری آمدند داماد را هم آورده بودند بعد داماد گفته بود من خودم باید با عروس خانم اول صحبت کنم ایشان به من گفتند این را بدانید که عمر یک پاسدار 6 ماه یا یکسال است چون الان زمان جنگ است و شما هم یک خانم مکتبی هستید و می دانم درک میکنید من تا زمانی که جنگ هست توی جنگ هستم حالا اگر خدا خواست ما زنده ماندیم که ماندیم دیگر بدانید که جنگ بوده است دیگر ما بله را گفتیم دیگر ایشان آمدند و خیلی عروسی مختصر پاسداری آن هم عصرانه ای گرفتند شبی که عصرش مجلس گرفته بودند خودشان در مجلس عروسی دعای توسل خواندند دعای توسل خیلی با حالی خواندند به نحوی که پدرم آنقدر گریه کرده بود که بی هوش شد همه حضار گریه کردند اتفاقاً روزش هم مصادف با روز پاسدار بود ـروز سوم شعبان بود- دیگر ما را عقد کردند بعد عقد هم چند ماهی توی عقد بودیم و ایشان مرتب جبهه بودن در تمام عملیات ها شرکت داشتند در حال رفت وآمد بودند وقتی که ایشان از جبهه برمیگشت من هیچ وقت یادم نیست که سالم برگشته باشد و خودش آمده باشد در بزند در خانه که من آمدم همیشه مجروح برمیگشت همیشه از بیمارستان ها به من خبر میدادند که مجروح شده و در کدام بیمارستان بستری است بعد با خانواده و پدر ومادرش میرفتیم ملاقاتش و ایشان هنگام ملاقات خیلی بشاش و شاداب بود یعنی روز دومی که به عیادتش میرفتیم بلند میشد و راه میرفت پا به پای ما خنده از لبش نمی افتاد سوال میکردیم کجایت مجروح شده میگفت آن را ول کن میپرسیدم حالتان چطور است نمیخواست بگوید چکارش شده میگفت ما کاری نکردیم همین طوری رد میشدیم یک گلوله به ایمان خورد از نظر روحی و جسمی خیلی قوی بود بدنش الحمدلله این قدر قوی بود که مجروحیتش سریع خوب میشد و باز روانه جبهه میشد من هم از رفتن ایشان جلوگیری نمی کردم زیرا با هم قرار بسته بودیم که تا جنگ هست ایشان هم باشد خودم هم پشت جبهه توی مکتب کمک رسانی داشتم آن موقع عاشق این بودم که با پاسدار زندگی کنم خیلی دوست داشتم و به خواسته ام هم رسیدم و خیلی هم الحمدلله راضی بودم از این که با یک پاسدار ازدواج کرده بودم فکر میکردم پاسدار دینش کامل است با این که خواستگار زیاد داشتم اما جواب نمی دادم من از محمد رضا تعجب میکردم که ایشان چقدر عاشق خدا ، ائمه ، رهبر انقلاب و اسلام بود این دنیا برایش ارزشی نداشت آن ساعتی که با هم بودیم همه اش حرف از جبهه و خدا و اینها بود میگفت خانم این دنیا و فانی گذشتنی بود ما هفت ماه توی عقد بودیم دیگر ایشان آمدند و عروسی کردیم هیچ مجلسی هم نداشتیم مرتب هم میگفتند خانم یک وقت خانواده ات را اذیت نکنی با این که خودم خیلی به این مسایل توجهی نداشتم ولی باز هم به من سفارش میکرد خانم خانواده ات را اذیت نکنید ما تخت نمی خواهیم پاسدار روی تخت نمی خوابد بیا ببین برادرها توی جبهه روی سنگ و خاک می خوابند خیلی مختصر وسایل تهیه کردیم یک دانه فرش یک کمد لباس داشتیم هیچ چیز دیگری نداشتیم یک زیارت حضرت معصومه به قم رفتیم و برگشتیم و در خانه ای که یک اتاق داشت و اجاره کرده بودند زندگیمان را شروع کردیم بعد از یکسال با هم زندگی کردیم تا این که در عملیات بدر و به شهادت رسید .