https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/63754

شناسه خبر: 63754
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۲

عشق به جهاد

راوی حسن ارفعی: یادم است محمد رضا در بیمارستان امدادی که بر اثر مجروحیت بستری بود و دستش را نیز گچ گرفته بودند آقای برونسی به ملاقات ایشان آمده بود و ضمن احوال پرسی و روبوسی با ایشان مقداری صحبت کردند موقع رفتن حاجی آقای برونسی آقا رضا گفتند حاجی آقا مدیونی اگر خبری باشد ـ منظور از خبر حمله و عملیات ـ مرا خبر نکنی حاجی برونسی گفت که شما دستت توی گچ است حالا باشد انشاالله دستت خوب شد وقت برای شرکت در جبهه است جبهه و جنگ هنوز است گفت نه حاجی تا قول ندهی نمی گذارم که از درب اتاق بیمارستان بیرون بروی شما بگو که من هم هستم یا نه گفت باشد به شما تلفن می‌کنم ظاهراً چند روز بعد به چه وسیله ای به ایشان تلفن زده بود ایشان دست گچ گرفته اش را به دیوار زده بود به نحوی که گچ را شکسته بودند دکتر گفته بود پسر تو دیوانه ای چرا دستی که توی گچ است می زنی به دیوار آقا رضا گفته بود دیوانه آنجایم ـ منظورش جبهه بود ـ باید بروم من اینجا ایستادنم درست نیست وقتی آنجا خبری است من نباید بایستم