https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/63756

شناسه خبر: 63756
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۲

مطلع شدن شهادت از طريق عوامل غير مترقبه

راوی سید کاظم حسینی: بعد از عملیاتی که به اتفاق محمد رضا ارفعی به مرخصی آمدیم یک شب ساعت هفت الی هشت شب بود محمد رضا ارفعی آمد در خانه ما و با خانواده دعوتمان کرد که شام در خدمت ایشان باشیم چون تازه خداوند به ایشان فرزند دختری داده بود وقتی به خانه ایشان رفتیم نشسته بودیم و صحبت میکردیم بعد میگفت تا به حال این ترکش ها به جاهای حساس بدن من اصابت نمی کرد که جریان زندگی مرا متوقف کند به خاطر این بود که من از خداوند یک خواسته ای داشتم و آن خواسته من در این مرخصی جامه عمل پوشیده شد و خداوند به من این فرزند دختر را عطا کرد ـ اتفاقاً دخترش هم توی بغلش بود ـ من گفتم دختر نمی تواند نام ویاد تو را زنده نگه دارد و چون بزرگ که شد عروس می شود و میرود خانه شوهر و این پسر است که یاد بابا را زنده نگه می دارد و به عنوان ارفعی می ماند برای شما گفت:نه فرقی نمی کند بین پسر و دختر در ادامه میگفت قراری که با خداوند داشتم در این جا محقق شد و از این به بعد ـ تعبیر خودش این بود ـ آن جلیقه ضد گلوله که ما در تن داشتیم در آوردیم و جلیقه ضد گلوله من همین دختر است و برای من بعداً که رفت و برنامه شهادتش پیش آمد وقتی تعمقی و فکر کردم روی صحبتهای رافعی واقعاً پی بردم ایشان با ماورای آن چیزی که ما می دیدیم ارتباط داشته است و گفت من جلیقه ضد گلوله ام را در آورده ام و گذاشته ام توی این خانه و این سری که آمدم جبهه حواست جمع باشد که سینه مرا از خودت جدا نکنی با هم باشیم بعد من گفتم که دیگر ما شما را پشت خط نگه می داریم حالا که جلیقه را درآوردی خطر ناک است گفت نه دیگر ما نمی توانیم بمانیم و در این بین که ما این صحبت ها را می کردیم توی خانه اش و گفت ما آن تعهد و آن برنامه و قراری که داشتیم تمام شد من یادم رفت که خودم مجروح شده و توی بیمارستان بستری بودم بعد که به منطقه رفتم تقریباً میشود گفت24 ساعت قبل از عملیات بدر بود البته ماموریت ما منطقه مهران و با خود گفتم الان وقت مناسبی است که ما برویم از این برادران همسنگرمان در تیپ 18 جواد الائمه مخصوصاً‌عبدالحسین برونسی ـ که علاقه خاصی به ایشان داشتم ـ خبری بگیریم اصلاً توی ذهنم نبود آن جریانی را که محمد رضا ارفعی در خانه اش برای من تعریف کرده بود وقتی وارد منطقه سایت 4 شدم یک قسمتی این ها چادر زده بودند رفتم و با دو سه نفر از برادران دیگر داشتم صحبت میکردم با قدمیاری که بچه نیشابور بود داشتیم شوخی میکردیم که یک نفر از پشت سرآمد و چشم مرا گرفت تا مقداری صحبت کرد و گفت اگر شناختی و می خواست بگوید خاطره ای که به شما گفتم که من گفتم ول کن ارفعی میشناسمت بعد با ایشان روبوسی کردم چند وقتی بود که همدیگر را ندیده بودیم یک حالت عرفانی خاصی ایشان داشت آن روز ما از این مسایل به دور بودیم و از آن خصایصی که آنها داشتند بیشتر افتاده بودیم دنبال مسایلی که ما را از شهدا دور کرد ایشان آنجا دست مرا گرفت و برد کناری گفتم این برادران هم از خودند با هم محرومیم گفت نه من میخواهم یک دو سه دقیقه ای باهم صحبت کنیم بعد برگرد بیا با این ها صحبت کن ما را کشید کنار و روی یک سنگی نشستیم بعد گفت سید یادت است روزی که با همدیگر توی خانه نشسته بودیم و صحبت می کردیم که من جلیقه ضد گلوله را درآوردم گفتم بله یادم است باز چیه به این فکرها افتادی ؟ گفت:الان آن ندا دارد به گوشم میرسد این عین حرف شهید ارفعی بود ومن به هیچ کس این جریان را تعریف نکردم حتی مادرش که با ما ارتباط خوبی دارد با مادرش خیلی صحبت میکردیم ولی این جریان را تعریف نکردم نه برای همسرش تعریف کردم و نه برای دخترش گفت آن جریان یادت است گفتم بله گفت:وعده گاه در همین عملیات است من در همین عملیات انشاالله آن ندای حق را لبیک خواهم گفت گفتم نه هنوز تازه صاحب بچه شدی هنوز زیاد وقت داری ؟ شوخی نکن با هم روبوسی کردیم و بعد گفت یقین داشته باش من در این عملیات کارم تمام است و رفتنی هستم و دعا کن این برایم مهم بود که یک فردی با این عرفان با این خلوص نیت با این پاکی با این نزدیکی به قرب الی الله با فردی صحبت میکنند که با این قضایای معنوی فاصله دارد و آلوده به مسایل دنیایی است در ادامه به من گفت دعا کن که وقتی گلوله به من خورد و شهید شدم اما امام حسین از من روی برنگردانند و حداقل جواب سلام من را بدهد خودم را در این حد نمی دانم که همنشین با شهدای کربلا باشیم و در درجه آنها نیستم من خودم را خیلی پایین تر از آنها می دانم من به ایشان گفت ما روایت های زیادی داریم که امت آخر الزمان خیلی رتبه و درجه شان بالاتر از شهدای صدر اسلام هستند و شما از همان طیف و عزیزانی هستید که صحبت های گرانسنگ وگرانقدر معصومین (ع) در باره شما صدق میکند که امت اخر الزمان هستید و به این صورت ندای حق را لبیک گفتید و برای دفاع از آرمان های اسلام و زنده نگهداشتن آن و معرفی اسلام ناب محمدی به جامعه بشری تمام بدنت را تکه تکه کردی الان هم که باتوجه به وضعیت جسمی که داری تکلیف از تو برداشته شده که بیایی و در منطقه جنگی حضور پیدا کنی ولی با این همه ترکش و مجروحیتی که داری اینجور آمدی پای کار و جانشینی تیپ با این عظمت را فرا گرفتی که چند گردان را در عملیات باید هدایت کند فرمانده تیپ از شما رضایت کامل دارد این حرفها چی است که شما میزنی می گفت حالا این دعا را برای ما بکن و دو سه دقیقه ای با هم صحبت کردیم و در آنجا بود که ایشان به من گفت از دوستان نزدیکت را در این عملیات از دست میدهی من فکر کردم خودش را می گوید گفتم من دوست نزدیک خیلی دارم یکی شما هستی .گفت نه از من نزدیکتر هم داری که در همیم عملیات از دست می دهی ولی آنجا به این حرف ایشان توجهی نکردم که چه کسی را می گوید ولی بعداً که توجه کردم دیدم ایشان از شهادت برونسی هم خبر داشته است و ما خداحافظی کردیم به سمت ماموریت خودمان در منطقه تهران که خبر ترکش خمپاره خوردن به شکم و پهلوی این عزیز را شنیدم تعجب کردم با خودم گفتم ایشان خیلی محکم میگفت چطور ایشان مجروح شده است چون من اعتماد کامل به حرفهای ایشان داشتم بعداز مدتی که برگشتیم توی هواپیما بودیم که گفتند ایشان را به تبریز برده اند یکی از دوستان که در تبریز به ملاقات ایشان رفته بود میگفت به کسی چیزی نگویید من چند ساعتی بیشتر زنده نیستم و چنین نیز می شود بعداز دو ساعتی شربت شهادت را می نوشد .