https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/63757

شناسه خبر: 63757
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۲

محبوبيت شهيد نزد ديگران

راوی سید کاظم حسینی: من در کارگزینی سپاه مشهد فکر میکنم سال 61 مشغول خدمت بودم که روزی محمد رضا ارفعی به اتفاق عزیزی که بعداً شهید شد و از دوستان بود آمدند که کارهای روزمره خودشان را انجام بدهند آقای عزیزی من را به ارفعی معرفی کرد و گفتش که ایشان از دوستان من است از بچه های جبهه است یکدفعه ارفعی یک نگاهی به من کرد فکر میکنم دو سه دقیقه ای همین جوری به من نگاه کرد بعد اشاره کرد بیا بیرون پرسیدم کجا گفت بیا بیرون کارتان دارم رفتم توی سالن بعد گفت چرا اینجا نشسته ای شما؟ گفتم:ماموریتم این است اصلاً شغلم این است کارم این است گفت:نه منظورم این است که چرا جبهه نمی آیی ؟گفتم محدودیت از طرف خانواده است بعد ایشان شروع کرد به توجیه فلسفی برای ما که اولاً شما طبق چه مجوزی اینجا نشسته ای گفتم خانواده یک شهید داده است گفت داده باشند وظیفه شما چیز دیگری است و تقریباً یک ساعت ونیم شروع کرد با من به صحبت کردن و نظر ما را کلاً به مساله جنگ وجهاد عوض کرد و دید ما را تقریباً باز کرد که اگر برادرت رفته است ادامه دهنده را ایشان باید شما باشی وظیفه ماست که از ولایت ورهبری و این موقعیت حساس اسلام دفاع کنیم به هر حال این صحبت ها نقطه عطفی در زندگی من بود که از آنجا باز ادامه رفتن به جبهه ام را شروع کردم قبلاً هم جبهه رفته بودم اما با توجه به معضلاتی که برای خانواده بوجود آمده بود این یک ترمزی برای من شده بود که آقای ارفعی این ترمز دست را به حساب خواباند و یادم است که بعد از مدت کوتاهی اعزام شدم به جبهه و تا پایان جنگ هم بر نگشتم .