https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/63797

شناسه خبر: 63797
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۲

خاطرات بعد از مجروحيت

راوی محمدابراهیم ارفعی: یک روز صبح ساعت 6 دیدم در خانه به صدا درآمد رفتم در را باز کردم دیدم محمدرضا است یک کلاه قهوه‏اى سرش بود، یک پیراهن و زیر شلوارى تنش بود یک ساک هم دستش بود گفتم کجا بابا: گفت من را الان از یزد با هواپیما آوردند دیگر در خانه بسترى شد یک ماهى از بهدارى مى‏آمدند و محل زخم‏هاى ایشان را پانسمان مى‏کردند. توى بیمارستان بسترى نمى‏شد مى‏گفت مرا ببرید خانه چون خانه‏ام مشهد است تخت باشد براى مجروحین که از شهرستان‏ها مى‏آورند و یک تخت هم باعث مى‏شودکه یک مجروح بیشتر بسترى و مداوا شود. من توى خانه هم مى توانم بسترى شوم وقتى براى پانسمان مجروحیت ایشان مى‏آمدند من و مادرش به خاطر دردى که مى‏کشید و داد مى‏زد گریه مى‏کردیم. خدا رحمت کند آن کسى که مى‏آمد ایشان را پانسمان مى‏کرد آن هم شهید شد. هر وقت بهیار مى‏آمد مى‏گفت آقا رضا آماده‏اى محمدرضا همین طور خوابیده پاهایش ترکش خورده بود تکیه به دیوار مى‏کرد و سرش را به دیوار مى‏گذاشت مى‏گفت حالا آماده‏ام این بنده خدا پنبه را مى‏کشید و رویش دوا مى‏ریخت به حساب شستشو مى‏داد و پانسمان مى‏کرد.