https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/63800

شناسه خبر: 63800
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۲

زيرکي و هوشمندي

راوی حسین مرادی: عملیات مهران )والفجر 3) قرار بود آغاز شود یکى از هدفهایى که قرار بود گرفته شود کله قند بود این سرى که من به جبهه اعزام شدم توفیق پیدا نکردم در گردان عبدالله تیپ 18 جوادالائمه باشم معرفى شدم به گردان جبار تیپ امام صادق علیه السلام بین مهران و ایلام قرارگاهى زده بودند به نام قرارگاه بدر و نیروها آنجا مستقر بودند یادم است قبل از عملیات فخرالدین حجازى دعوت شده بودند براى سخنرانى در زمان سخنرانى ایشان محمدرضا ارفعى کنار من نشسته بود یادم است صحبت از زمان حضرت ابراهیم علیه السلام و زمان ابرهه مى‏کرد که مى‏خواست خانه خدا را خراب کند مى‏گفت خداوند ابابیل را فرستاد ابابیل‏ها سلاحى بنام سجّیل داشتند که آنها را بر سر دشمنان فرود مى‏آوردند و لشکر فیل سوار ابرهه نابود کردند آقاى اربعى مى‏گفت منظورش شماها هستى شما ابابیل هستید و سجیل شما اسلحه و آرپى جى شما است ما گفتیم نه ما عددى نیستیم بعد یکى از برادرها بود تقلید صداى حجازى را مى‏کرد آقاى ارفعى به ایشان مى‏گفت این کار را نکن شاید ایشان راضى نباشد. من آنجا به ارفعى که معمولا ارفع مى‏گفتم: پرسیدم چگونه مى‏بینى عملیات را گفت فقط دعا کن که کله قندى را بتوانیم بگیریم و سریع سقوط کند گفتم انشاءا... پرسیدم مى‏شود یک کارى بکنى ما از گردان جبار بیائیم پهلوى شما گفت این کار دست خود شما است دست مخابرات است و در ادامه گفت همه‏ى مان در یک ردیف و خط هستیم بالاخره شب عملیات فرا رسید و بچه‏هاى گردان عبدا... به کله قند زدند و ما هم یادم است ارتفاعى بود آنجا وارد عمل شدیم که به لطف خدا تمام گردانها با موفقیت عملیاتشان را انجام دادند در آن عملیات فرمانده تیپ ابوالفضل رفیعى بود و جانشین حاج رمضانعلى عامل آقاى ارفعى در آن عملیات مجروخ شدند و ادامه عملیات مسئولیت تیپ به عهده عامل بود چون من نزدیک سنگر ایشان بودم اجازه گرفتم تا طرف کله قندى برویم ایشان گفتند همین طور که مى‏روى چند تا اسیر هم که گرفته بودیم گفتند اینها را تحویل قرارگاه بده. اسیرها را تحویل دادیم و رفتیم طرف کله قندى چون خیلى تعریف مى‏کردند که سنگرهاى عجیبى زده‏اند بیشتر فرماندهان عراقى هم برعکس در همین نقطه جمع شده بودند وقتى رفتیم برخورد کردم به ارفعى پرسیدم ارفعى چکار مى‏کنى به من گفت: هیچى. دیدم دارد مى‏خندد -همیشه یک حالت بشاش داشت و یک خنده خیلى ملیحى توى لبهاى این بود- گفت یکى از برادرها اسیر شده بود و به لطف خدا دوباره آمد او گفت مى‏دانى چکار مى‏کرد؟ گفتم نه، گفت نارنجک را توى دهن عراقى کرده و عراقى را هل داده و نارنجک توى دهنش منفجر شده بعد من خندیدم و گفتم آقاى ارفعى جریان چیه؟ قدرت بدنى خیلى بالایى داشت یک پارتیزان به تمامعیار بود یک چریک بود بعد گفتم چه طورى این کار را انجام دادى؟ یادم است گردن مرا گرفت در حالى که سرم به سمت اسمان بود یک نارنجک را درآورد و گفت اینجورى انداختم توى دهنش گفتم دهنش را چگونه باز کردى؟ دیدم فکم را فشار داد گفتم نه بابا هر کس باشد زیر قدرت دست ایشان دهنش باز مى‏شود بعد جنازه‏ى عراقى را به من نشان داد یکى از فرمانده‏هاى عراقى بود که قصد فرار داشته است وقتى این شجاعتها را مى دیدم روحیه‏ى عجیبى مى‏گرفتم یادم است در این عملیات هم ارفعى مجروح شد.