https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/63809
شناسه خبر: 63809
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۳
عشق به جهاد
راوی بی بی بتول نعیمی: یک روز یک سپاهى آمد در خانهى ما و گفتند شما اجازه مىدهید آقا رضا جبهه بیاید گفتم: نه اگر بخواهد جبهه برود اجازه نمىدهم اگر همین جا در سپاه مىخواهد خدمت کند اشکالى ندارد گفتند خیلى خوب دیگر آن فرد گفت رضا شما باشید همین جا ایشان اجازه گرفتند و رفتند رضا هم رفت و صبح زود آمد چمدانش را برداشت گفتم مادر رضا کجا مىروى؟ گفت مىخواهم بروم مانور نگفت جبهه مىروم گفتم مادر هنوز زود است تو بروى تو تازه وارد شدى گفت نه دیگر مىروم و ایشان رفت من مىدویدم این همسایه مىدوید گفت بیایید مادرتان ناراحت است اما ایشان دوید و رفت من دنبال سرش رفتم رفتم همان جایى که سپاهىها قرار بود اعزام شوند دیدم ساکش را گذاشته اما خودش نیست رفتم پرسیدم این بچهى من کجا رفت گفت رفت جبهه حسن آقا گفت چرا ساکش را نبرده است دیگر رفت جبهه و به ما گفت مىروم مانور از وقتى رفت شب و روز گریه مىکردم ناراحت بودم از همسایههامان که جبهه مىرفتند مىرفتم از اینها مىپرسیدم آقا رضا را دیدیدى گفتند بله تو جبهه دیدهایم مىگفتم به ایشان بگویید بیائید دلمان برایش تنگ شده است اینها مىگفتند خیلى خوب. سلام مىرسانیم و سفارش شما را مىکنیم.