https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/63812

شناسه خبر: 63812
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۳

خاطرات بعد از مجروحيت

راوی محمدحسین ارفعی: بعد از عملیات بدر مدتى بود که از محمدرضا خبرى نداشتیم ولى با توجه به سوابق قبلى‏اش مى‏دانستیم هر جا هست مجروح است یا شهید ولى این فکر را به خواهر و برادر و خانم ایشان نگفته بودم مى‏گفتم شاید یک جایى گیر کرده که نمى‏تواند تلفن بزند یا نامه بدهد تا این که یک خانمى به منزل خاله‏ام زنگ زد و گفت منزل آقاى کاشانى گفتم بفرمائید گفت آقاى ارفعى مى‏خواهد با شما صحبت کند گفتم بفرمائید صحبت کنند از روى تخت بیمارستان تبریز صحبت مى‏کرد که حالم خیلى خراب است ترکش به شکمم خورده پوست شکم از بین رفته و آقاى برونسى شهید شده است آقاى چراغچى هم شهید شده است اینجا هم به من نمى‏رسند هر طور شده بیا مرا یا تهران ببر یا مشهد یک دکترى به من گفته است اگر تو را به تهران ببرند امکان خوب شدنت هست من و همشیره‏ام سوار قطار شدیم و رفتیم تبریز وقتى وارد اتاقى که ایشان بسترى شده بود شدم دیدم روى تخت خوابیده است چهره او بسیار نورانى و شفاف و خنده به لب تا ما را دید خنده به لبش آمد و امیدوار شد موقعى که ما رسیدیم داشتند به مریض‏ها شام مى‏دادند عصر بود ساعت حدود شش و هفت بود گفتم عیبى ندارد انشاءا... خوب مى‏شوى غذا مى‏توانى بخورى بعد گفت شکمم را پس بزنم شکمم را ببینى گفتم: نه نه ممکنه بیافتى و بیهوش شوى تو را خدا این کار را نکن حالت من طورى نیست که بتوانم شکم شما را تماشا کنم بعد گفت که آن روز که ما حمله مى‏کردیم: این خاطرات را هم که من تابحال نگفتم یادم نبود الان یادمآمد شاید هم از جمله‏ى معجزات باشد گفت غروب بود که حمله کردیم یک اسب سوارى از جلوى ما مى‏رفت و با دست اشاره مى‏کرد بیا گفتم به شما اشاره مى‏کرد گفت: نه به همه اشاره مى‏کرد پرسیدم چند نفر بودید؟ گفت یادم نیست شاید حدود هجده نفر بیست نفر بودیم پرسیدم اسب سوار تا کجا رفت؟ گفت رفت توى خاک عراق و با دست به ما اشاره میکرد که بیائید گفت من به ایشان گفتم گلوله زیاد است ترکش زیاد است. خمپاره زیاد است گفت بیائید نترسید. گفت من جلو رفتم تا ترکش خوردم و روى زمین افتادم و روده‏هایم روى زمین ریخت با دست خودم احشاء و امحاء را جمع کردم و گذاشتم توى شکمم و دستم را روى شکم گرفتم رفقا دیدند از من خون زیاد مى‏رود و از طرفى مى‏خواستم جلو بروم که روحیه اینها قوى باشد گفتند نه شما نمى‏توانید برگرد پس گفتم از شما خواهش مى‏کنم که پیشروى را ادامه بدهید و بروید دیگر بیهوش شدم خون زیادى از من رفت دیگر چیزى نفهمیدم تا روى تخت بیمارستان تبریز چشمم را باز کردم دیدم گفتند شما فعلاً در تبریز هستید بعد پرسید بچه‏ها چطورند؟ اخوى چطوره؟ همه را پرسید مادر و پدر گفتم چرا از خانمت و بچه ات نمى‏پرسى؟ وقتى ایشان رفت جبهه بچه‏اش حدود بیست روز داشت. دیدم مقدارى اشک جلوى چشمش آمد و گفت مى‏ترسم اجرم کم بشه گفتم خانمت است بیگانه‏اى که نیست الحمدلله آنها خوبند ماشاءا... بچه ات سر و مر و گنده و خانمت خیلى خوب است دیگر نپرسید که خانم از بچه پذیرایى مى‏کند یا نمى‏کند حرف توى حرف آورد که دیگر از خانمش وو بچه‏اش چیزى نپرسد از بچه‏هاى من مرتب مى‏پرسید گفتم پس من مى‏روم خانمت را بیاورم زیرا فهمیده بودم که ایشان یکى دو روز دیگر بیشتر زنده نمى‏ماند چون از دکتر و پرستارهایى که آن دور و بر بودند پرسیده بودم که آیا ایشان زنده مى‏ماند گفتند عفونت در بدنش خیلى شدید شده اگر زنده بماند شانس آورده بعد به همشیره گفتم که شما تبریز باش من بروم خانمش را بیاورم تو راه با قطار که مى‏آمد همه‏اش گریه مى‏کردم بهر حال پسر خیلى شیرین زبان و دلاورى بود عرض شود که دوست داشتنى بود خیلى پسر دوست داشتنى بود توى قطار تا مشهد گریه مى‏کردم به مشهد که رسیدم به خانمش گفتم جمع کن تا برویم حال رضا خوب نیست پرسید ممکن است شهید بشود گفتم: نه شهید نمى‏شود ولى حالش خوب نیست احتیاج دارد که شما را ببیند اصرار داشتم که ایشان را بالاى سرش ببرم تا موقعى که خودمان را جمع کردیم همشیره به همسایه‏ها تلفن زده بود که رضا شهید شده دیگر نیائید بعد جنازه ایشان را با قطار آوردند و تشییع کردیم و در بهشت رضا دفنش کردیم.