https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/63869

شناسه خبر: 63869
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۳

تقيد به انجام کامل ماموريت

راوی عباس تیموری : در عملیات میمک قرار بود که ارتفاعات شهدا را گردان حاج حسین محمدیانی تصرف کند که بعد از آن طرفش هم بچه ها بروند و دور بزنند. نزدیکیهای غروب بود که حاج حسین گفتند: برویم برای شناسایی هر فرمانده ای دیگر بود این کار را نمی کرد چون یک ساعت بیشتر زمان نبود که برویم و برگردیم منطقه هم6 تا هفت کیلومتر نفوذ داشت که قرار بود برویم داخل به ما که گفت گفتیم بابا الان شما تا پایت را بگذاری جلو هوا تاریک است و برای شناسایی که نمی توانی بروی بالاخره با همان لهجه شیرین سبزواری گفت: این بامبولها را درنیار و بیا برویم و رفتیم جلو برای شناسایی ارتفاعات شهدا پای ارتفاع که رسیدیم کمین دشمن مطلع شد که ما حالا برای شناسایی آمدیم آنجا را عقب نشینی کردیم و آمدیم پشت یک تپه ای کالیبرهای دشمن قشنگ روی ما احاطه داشت ما دقیقا زیر پایشان بودیم و به هیچ عنوان حق نداشتیم کله مان را بالا بیاوریم دائما این تیر بارهایشان کار می کرد و دیگر نمی توانستیم که بیرون برویم آنجا یک بحث پیش آمد که بعضی ها گفتند: که باید برگردیم عقب و اطلاع بدهیم که اینجا شناسایی نشده که بقیه ای گردان نیایند و یک بحث هم این بود که نه بگذارید هوا تاریک بشود که اینها ما را نبینند و از آنجا بیائیم عقب از طرفی هم حاج حسین سریع می خواست که این عملیات شناسایی را انجام بدهد و برگرد سرگردانش و طبق دستور آقای برونسی آن شب به خط بزنند حاج حسین گفت: الا و بالله الان بابد بروید عقب بعضی ها موالفقت کردندو بعضی ها موافقت نکردند گفتند: الان نمی شود عقب رفت کالیبر ها روی ما کار می کردند و فاصله ی 150متری هم بود که باید عبور می کردیم از جلو تیر دشمن وقتی شما از پشت می آمدی بیرون این کالیبرها شروع می کردند به کار و توی این فاصله 100-150 متری باید شدید می دویدی که خودت را می رساندی به تپه بعدی آقای محمدیانی و یکی از بچه ها ی تخریب گفتند: که نه ما باید برویم عقب و به بچه ها و آقای برونسی خبر دهیم که این محور این جوری شده است. یادم است که حاج حسین همان جور که داشت کفشهایش را مرتب می کرد و یکدفعه یک یا علی گفت و از جایش بلند شد و من همین طور که داشتم نگاه می کردم -این مطلب را بعدا برای خودش هم گفتم که حسین تو آنجا چکار کردی؟ گفت من خودم نفهمیدم که چی کار کردم فقط می خواستم برگردم عقب -ایشان از جایش باند شد و خوب بلافاصله یک قدم دو قدم از تپه رفت آن طرف توی دید تیر بود عراقی ها شروع کردند به سرو صدا کردن و کالیبرها شروع به زدن کردند تیرهایی که می زدند رسام بود این تیرها دقیقا می آمد از توی بدن حاج حسین رد می شد -من به هیچ عنوان از این حرف عدول نمی کنم -این تیرها می آمد از توی بدن حاج حسین از توی کله و سرو پایش رد می شد یعنی من توی فاصله 150متر که نگاه می کردم همین جور این رگبار گلوله ها بود که همین جوری رفت توی بدن ایشان نمی دانم از کجا یش در می آمد وقتی هم ما نگا می کردیم این حاج حسین یک کمی زیکزاک می رفت و یک کمی می دوید این تیرها دقیقا می رفت و از تو بدنش بیرون می آمد من گفتم : ایشان حداقل سه چهار تیر خورده و ان صحنه زیبا را ایشان به وجود آورده فقط می خواست برگردد و به حاجی آقای برونسی بگوید که حالا این محور بسته است.