https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/63885

شناسه خبر: 63885
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۳

خاطرات نحوه مجروحيت

راوی حسین حلاجیان : درعملیات بدر روزی که می خواستیم به خط بزنیم، شب را تا صبح توی قایق بودیم راه را گم کردیم صبح که متأسفانه رسیدیم به خط گردانی که از قبل آنجا بود و خط را تثبیت کرده بودند یک فشاری را متحمل شده بودند و می خواستند که تعویض شوند. هنوز ما توی خط نرسیده بودیم از این طرف برادرها احتمال می دادند که ما در چند گردان مستقرشدیم و خط را تحویل گرفتیم اینها رفتند البته فشار بسیار زیاد بود واقعاً بچه ها یکی یکی می افتادند در این موقع بود که متاسفانه تعدادی از بچه های ما هم همراه آنها فکرکردند که باید به عقب بروند رفتند عقب آنجا حاج حسین محمدیانی خیلی نگران شد وهم منأثر وهم فکرش را نمی کرد که این طوری شود چون موج می رفت اینها هم با موج می رفتند ایشان هر موقع مشکلی برایشان پیش می آمد ازجهت کاری دندانهایش را به هم می فشردند وبه یک نقطه ای خیره می شدند وهیچی نمی گفتند، می فهمیدیم که آن موقع ایشان ناراحت هستند، عصبانی هستند ایشان بچه های دیگر را صدا کرد بالاخره چند نقری که دوروبرش بودند فرمانده گروهانهایش، دستیارانش و اینها گفت که به بجه ها بگویید برگردند ما تازه آمده ایم نمی خواهیم برویم و بچه ها هم همین کار را کردند البته آمدند ویک مدت خیلی کمی ایستادند وبعد موج زیادشد وآتش دشمن هم زیاد شد ودیگر بچه ها کندن را وقتی شروع می کنند مثل همان وقتی است که هجوم می آورند کسی جلودارشان نیست متأسفانه آن جریان عقب نشینی بدی پیش آمد وبچه ها تا چهارراه برگشتند درچهارراه که مستقرشدیم یک دوسه کیلومتری به عقب رفتیم وآنجا فرمانده لشکرگفت وظیفه تان است که بیائید عقب وآنجا پدافند کنید دیگرآمدیم ولی ایشان بسیارعصبی وناراحت بودند بطوری که ما دوروبرشان بودیم گفتیم با این دستوراست ما نمی خواستیم بیائیم عقب بعد می گفت نه نمی خواسته بیائیم ما توخط مستقر می شدیم وچون نیروهای تازه نقس بودیم نمی خواستیم عقب بکشیم واینطور گفتیم بابا جناح ما نبوده است سمت راست وچپ ما هم عقب کشیده بودند ما مجبورشدیم این کار را بکنیم آنجا دیدیم رفتند یک دو رکعت نمازی خواندند وپناه به خدا آوردند و دفاع کردند و نتیجه هم گرفتند خوب این یکی از نشانه های شجاعت بود درهمین عملیات بدرایشان مجروح شدند و خوب کسی که مجروح می شود طبیعتاً باید برود جهت مداوا و این که نیروهای دیگر تضعیف نشوند ما دیدیم ایشان مجروح شده وهرچقدر به ایشان اصرار می کنند که برود عقب نرفت ما رفتیم به ایشان گفتیم حاجی تو بروعقب گفت نه من باید با بچه ها باشم ما هم دیدیم از بدن ایشان خون می رود و باید برود عقب درهمین حین فرمانده لشکر با موتور آمدند و صدایش زدیم گفتیم حاج حسین مجروح شده وعقب نمی رود خود ایشان را صدا زدند و ایشان را هم گفتند بروید سوار موتور شوید تا به اورژانس برویم.