https://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/63906

شناسه خبر: 63906
۱۴۰۰-۱۲-۱۸ ۰۴:۲۳

شرح عمليات

راوی ناصر نخودبریز : موقع عملیات والفجر 8 در نزدیک اروند مستقر شدیم و یک شب را آنجا خوابیدیم فرمانده لشکر آمدند بعد بچه های غواص وارد عمل شدند و ماهم در کنارشان بودیم بین مغرب و عشاء یک نم باران آمد شاید یک ساعت بعدش شب شده بود دیگر غواص ها یک نگاه کردند و با یک حالت اشک شوق و بچه هایی که کنار ایستاده بودند به دلشان یک یا حسین گفتند و رفتند زیر آب اروند با آن عظمت و سرعتی که دارد بچه ها با خیال راحت و مثل آب خوردن رفتند به روی هم نگاه می کردند که اینها چه طوری رد می شوند مثل این که از استخر رد می شوند ولی رفتند و سنگرهای عراقی را فتح کردند و بعد گردان ها وارد عمل شدند آن زمان چراغ قوه های مخصوص جنگلی بود مثلا گردان ولی الله رنگ زرد داشت دیگر رفتیم آن طرف آب دیدیم که بعضی از غواص های عراقی خبر ندارند که ما وارد آن طرف شدیم مثل ماست مانده اند و بعضی هایشان در نخلستان پنهان شده اند بعد آمدند بیرون می گفتند عملیات شده است دیگر با حاج حسین محمدیانی رفتیم آن طرف آب حاجی وقتی می دیدید بسیجی ها آمدند جلو می گفت که ما عمرمان را کردیم نوبت شما است می گفتند که نه ما می رویم آن طرف به قول معروف که در فوتبال نود دقیقه اش تمام شده است و ما در وقت اضافی هستیم هر جا که خدا بخواهد کار ما تمام می شود می گفتند که امر شما هر چه باشد شما جان بخواهید برای ما فرقی نمی کند خلاصه رفتیم و رسیدیم و جاده آسفالت گرفتیم و رفتیم جلو نزدیکی های ساعت پنج و نیم صبح بود بچه ها خسته شده بودن نشستند و کوله ها هم روی زمین حاجی می گفت که سنگر ها نمی خواهد در این ده دقیقه همین جا کنار جاده حالا که لنگ می زنید یک استراحتی بکنید همان طور که حاجی گفت بلند شوید برویم گفت که نه گفت چرا گفتم چون لنگ می زنم گفت چیه ناصر؟ گفتم نمیدانم حاجی آقا یک چیزی به شما بگویم گفت بگو گفتم شلوارم پاره شده پرسید کجا؟ گفتم سرزانوهایم خندید و گفت مرد مومن ترکش خورده ای و سرزانویت پاره شده و تو متوجه نشدی مگر تو پایت را بالا نکردی که ببینی ؟ گفت برگرد عقب گفتم نه حاجی اینجا خطرناک است من همین طور جلو می آیم و عقب بر نمی گردم گفتن می توانی بیایی وقت بچه ها گرفته می شود چند تا از بچه های اطلاعات بودند که می خواستند بروند عقبه کار داشتند و پرسیدند چکارت است برادر؟ گفتم مجروح شده ام دیگر دست ما را گرفتند و با خودشان بروند عقبه رفتند به عقبه که اسیر گرفته بودند ما هم بنا به عادتمان گفتیم که از بسیجی ها هستیم گفتند جداً و وقتی که کمک ها ی اولیه رسید برداشتیم و فقط زخم هایمان را بستیم و به ایران و عراقی بودن نگاه نکردیم که ما مثلا ایرانی هستیم و اینها مسیر فقط زخم را بستیم و زخم عراقی ها را هم بستیم این عراقی یک نگاهی کرد که من متوجه شدم دگرگون شد می خواست منفجر شود بعد شروع کرد به گفتن الموت صدام من به حاجی سلامی گفتم به عربی چه می گوید بعد گفت چه می گویی سرهنگ گفت یاد آن می افتم که به ما گفتند قبل از عملیات که اگر گیر پاسدارها بیفتند زنده زنده می خورندتان آنها آدم خورند حالا شما دارید اول زخم من را می بندید بعد زخم خودتان را گفتم چیزی در است چون زخم شما شدید تر است.